تبليغاتX
کافه سکوت
دمی با غم به‌سر بردن جهان يك‌سر نمي‌ارزد.

۱- سه سال است که این صفحات را سیاه می‌كنم، در جستجوي چيزي كه چندان نيافتمش، درك متقابلي كه فريادي باشد درد مشترك را. سه سال است كه زندگي كردم ميان اين صفر و يك‌هاي مجازي. در ابتدا آسيمگي و بعدها كافه سكوت جايي بود كه مي‌توانستم كمي بيشتر خودم باشم، كمي جدي‌تر. اما ديگر بس است، مي‌خواهم بروم. از همين رو كافه سكوت تعطيل خواهد شد. اگر چه كه چيزي از من در آن به يادگار مي‌ماند براي هر آن‌كس كه در هواي زندگي من نفس كشيد و زحمت ديدن از چشمان مرا بر خود هموار كرد.

۲- فلسفيدن در فضاي مجازي مضحك است، اما كمك مي‌كند به بدخواني مخاطب خو بگيريد. مخاطبي كه اگر چه بسياري وقت‌ها كم حوصله و عجول است، اما به هر حال مخاطب شماست و دلتان برايش تنگ مي‌شود، چرا كه هيچ نوشته‌اي فارغ از مخاطبش وجود ندارد. مخاطبي كه شما را به ميني‌ماليسمي بيمار و سانسور زده مي‌كشاند و همواره انتظار دارد كه حس فانتزي‌خواهي‌اش را ارضا كنيد و هر چه سريعتر به سطر آخر برسيد، چرا كه او هيچ‌گاه وقت كافي براي خواندن شما ندارد.

۳- در نوشتنم نه حسرتي ماند، نه دريغي. نوشتم آنچه كه مي‌بايست را. خوانده شدن يا نشدنش به‌كنار، مهم اين است كه چيزي در من باقي نماند شبيه اين:

                                                                         «گفته‌ام آيا هر آنچه مي‌بايست گفته باشم را؟»

و فكر مي‌كنم گفته‌ام! اگر چه چشم انتظار بودم  ـ نه اينكه الان بگويم، نه ـ  ليكن براي آنكس كه زندگان نيز «به در كوفتنش را پاسخي نمي‌دهند» چه جاي حسرت است ناشنيده ماندن، يا حتا بد شينده شدن در واهه‌اي چنين ناساز؟  كه زندگي ما همه  آوارگي بود...

    نه وطني

       نه خانه‌اي

كه همه چيز تنها تلاشي بود براي راه‌ يافتن به درونِ دیگری؛ شايد كمي از فشار اين همه سكوت كاسته شود.

۴- ديگر آسيمه نيستم. مجال سكوتم نيز به سر رسيده است. نوشتن اما در من نمي‌ميرد، نه از آن‌روي كه نويسنده‌ي قابلي باشم يا نه، بلكه بدان‌خاطر كه نويسندگي را آخرين راه تحمل اين همه وحشت مي‌دانم. با اين همه مأيوس نيستم، نوشتن را نيز كنار نخواهم گذاشت،‌ اما باور كنيد يا نه،‌ ديگر تحمل اين صفحات را ندارم.

بايد بروم!

۵- هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر!

                      

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 0:52  توسط مردی که نبود  | 

       

                                                    (۱)

عابد بيمار بي‌يارِ بي‌چشمي كه
                                       چَ‌نگ مي‌زند
                                                      حنجره‌ام را.


مردِ خفته در خاكستر سردِ سوزانِ شبهاي كوير
                                             منگ ميشود به يك پكِ ديگر.
اعوجاج ناتمامِ لا علاجِ مردم‌خوارِ كرم‌واري
                                                      كه
                                                        سعي ميكند فلسفه باشد
خدنگ خونيني كه به خاك
                                 مي‌نشاند
                                                آدميت را
مست بي‌عاري
                      كه
                           هرشب
                                   فرياد ميكند سرِ كوچه
                                                               دم گوشِ من و تو
اعتمادِ خشكي كه
                             گلوي ما را
                                               بي-مار كرده است
و
   تُ را
          البته
                   - نگران نباش -
                                        بي‌دار نخواهد كرد.


                                               (۲)


واژه‌ها پرپر مي‌شوند
                                           باشد كه تو راضي باشي
كام ما در زهر و نَمَك
سم‌زدايي مي‌شود
                         هزار بار!!
                                           باشد كه تو راضي باشي
خون من در رگِ ديگري تيغ ميشود
                                               -سوزن سوزن-
به ❐ِ ۱ نگاهي كه پست مي‌كنيم سفارشي براي يكديگر

                                            باشد كه تو راضي باشي.

پي‌نوشت:

۱- ❐ = شكل

-----------------------------------------------------------------------------

 ۱- مطلقا بايد مدرن بود.

۲- خوانش اين شعر مشكل مخاطب است.

۳- تقديم به عباس كيارستمي و روايت‌هاي شيرينش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 21:33  توسط مردی که نبود  | 

گاهی وقت‌ها اشتهاي عجيبي به خوندن پيدا مي‌كنم. يه نگاه به كتاب‌هام مي‌ندازم،‌ معمولا چيزاي درست و درموني پيدا مي‌شه كه چند ماهي هست گرفتمشون و نخونده گذاشتم به وقتش. خب حالا وقتشه. شروع مي‌كنم‌ به مزه‌مزه كردن و رفيق شدن با كتاب، اواسط كتاب (به خصوص تو رمان) كلنجارهاي اساسي اوج مي‌گيرن، گاهي با نوشته حال مي‌كنم، اونقدر كه بذارم  يه‌بند راهِ خودشو بره، گاهي اما اوضاع فرق مي‌كنه، يعني كتاب پيش نمي‌ره. اما در نهايت همه‌‌ي صفحات تموم مي‌شن. يكي‌يكي‌شون، و اين برام تبديل به يه قاعده شده، آخه كلا بدم مي‌ياد از كتاب نيمه‌خونده. يه جور بي‌احترامي مي‌دونمش به نويسنده. دستِ آخر هم فقط يه چيز مي‌مونه،‌ يه حس خاص كه فقط از خوندن يك كتاب نصيب آدم مي‌شه. انگار كه تو ذهنت يه بچه متولد شده باشه، آره يه بچه. حالا آخر و عاقبت اين بچه چي بشه نمي‌دونم. دلت واسش تنگ مي‌شه،‌ يا ازش متنفر مي‌شي و نمي‌دونم، گاهي اين احساسات ناشي از يك كتاب خيلي سريع رها مي‌كنن آدم و،‌ اما گاهي هم نه. نوجون كه بودم،‌ راه مي‌دادم به هر كتابي،‌ خيلي هم فرقي نمي‌كرد، مايه چي باشه، مضمون، نويسنده، از همه مي‌خوندم. چه دوره‌اي بود، يادش به‌خير. اما در سال‌هاي اخير كه توي خوندن سخت‌گيرتر شدم، كمتر كتابي بوده كه همين‌جوري بياد و بره، بعضي كتاب‌ها واقعا ويرانگر بودن، ولي خب اونا رو هم دوست داشتم، مي‌دوني آدم با خوندن يك كتابِ خوب چيزاي خيلي خاص و متفاوتي و تجربه مي‌كنه. چيزايي كه قبلا وجود نداشتن، يا تفكرات و تجربه‌هايي كه توي اين كتاب‌‌ها نقد مي‌شن،‌ يا شايد هم تأييد. هر چي كه هست به نظرم اين حس فوق‌العاده است. اين چند روز هم به همين منوال گذشت، خوندن و خوندن و خوندن و يك كم نوشتن. سرت و درد نيارم، در كل احساس خوبي دارم؛ و گاهي فكر مي‌كنم شايد هنوز هم زندگي ارزشش و داره. راستي يه پرسش تو ذهنم وول مي‌خوره، اگه حوصله داشتي بهش جواب بده،‌ يا حداقل بهش فكر كن، سخته مي‌دونم، ولي بازم جواب بده.

اگر تحت شرايط خاصي قرار مي‌‌گرفتي كه مجبور بودي فقط يكي از كتاب‌هات و پيشِ‌ خودت نگه داري، اون كدوم كتابه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 2:41  توسط مردی که نبود  | 

مقدمه: بندهاي ذيل هيچ ارتباطي به يكديگر نداشته و صرفا براي قشنگي و بلند شدن نوشه‌ است كه نگارنده‌ي اين سطور به‌دنبال هم آورده‌تشان. بديهي است كه هرگونه استنتاجي كه از تركيب اين بندها در ذهن مخاطب حاصل آيد به خود او مربوط بوده و باز هم به خود او مربوط است.

۱- تماميت‌خواهي/ Totalitarianism شكل ويژه‌اي از حكومت ديكتاتوري است و با حاكميتِ حزب يا گروهي يكه‌تاز كه خود را متولي يك جهان‌بيني جامع و مانع مي‌داند ملازم است. قدرت سياسي در انحصار همان حزب و حقيقت هم حق انحصاري ايدئولوژيِ همان حكامِ حاكم است. اين حاكميت به‌مدد پليس سياسي،‌ خشونت،‌ ترور و تخريب مادي و معنوي افراد اعمال شده و حزب و دولت همه‌ي وسايل ارتباط جمعي را در اختيار خود مي‌گيرد. جامعه‌ي مدني را كه ميانجي فرد و دولت است، همراه با تمامي نهادها وانجمن‌هايي كه ستون فقرات اين جامعه هستند از ميان بر‌مي‌دارد و شهروند را، يكه و تنها، در برابر دولتي قدر قدرت قرار مي‌دهد.

      آدم بدها


توتاليتاريسم خصمِ بي‌چون و چراي فرديت است و همه را يكرنگ و هم‌شكل مي‌خواهد. در عين‌حال هرگز به‌ انسان، آن‌چنان كه هست، رضايت نمي‌دهد و سودايِ از نو ساختن انسان را در سر دارد... [توتاليتاريسم] از آن‌جا كه انسان را وسيله‌اي براي تحقق آرمان‌هاي محتوم و مكتوم خود به‌حساب مي‌آورد ارجي براي عرصه‌ي خصوصي فرد قايل نيست و دولت را محق و در واقع مكلف مي‌كند كه بر تمامي لحظات زندگي يكا‌يك انسان‌ها نظارت كند. و اما آن‌كس كه در سايه‌‌ي وحشت‌انگيز چنين حكومتي زندگي ‌كند هيچ‌گاه احساس امنيت نخواهد داشت، چرا كه او همواره در مظان اتهام بوده و مستعد آن است كه دشمن گمراهش كند. شهروند يك‌چنين حكومتي مي‌ترسد كه مبادا خواسته يا ناخواسته حكومت او را به‌شكل عنصر نامطلوب و يا نوعي بحران بنگرد. به‌هر حال منتقدِ حكومت بودن، نوعي اعتراض است، اعتراض به وضعيت موجود و اعلام اين‌كه وضعيت مي‌تواند بهتر باشد. توتاليتاريسم از آن‌جا كه حكومتي است ايدئولوژيك از تفكر هراس داشته و تا آن‌جا كه بتواند از آن ‌گريزان، اما واقعيت اين ‌است كه هر نوع تفكري نيز نمي‌تواند شامل اين قيد شود، بلكه تنها تفكري كه به‌شكل روش‌مند در مباني باورها و اعتقادات مختلف شك مي‌كند مي‌تواند اين‌چنين خصم توتاليتاريسم واقع شود.
۲- در انگليسي واژه بحران و انتقاد (critic) هم‌ريشه‌ بوده و critical، به‌معناي بحراني و انتقادي صفت است براي هر دو. انتقاد در ريشه‌هاي تاريخي‌اش نوعي تفكرِ تحليلي (به‌معناي كلاسيك واژه) است كه در اروپا با نوشته‌هاي رنه دكارت آغاز شده است آن‌چنان كه «گفتار در روش» را همواره يكي از بهترين نمونه‌هاي تفكر تحليلي دانسته‌اند. دكارت در همين كتاب در جستجوي روشي براي تفكر به اصولي چهارگانه مي‌رسد كه در اولين اصل مي‌گويد: نخست، هيچ‌چيز را نبايد حقيقت پنداشت جز آن‌كه بديهي باشد.
و با پيگيري همين روش است كه دكارت به شكِ روش‌مند در تفكراتش دست زده و ساختار اعتقادي خود را به آزمون مي‌سپارد، بدين اميد كه تنها آن‌چه حقيقتا يقيني است از اين آزمون سربرآورد. نكته اساسي اين‌جاست كه بعد از دكارت سايه همين شك (حالا به انحاء مختلف) همواره بر فلسفه اروپايي سنگيني مي‌كند. و گويي چندان هم بي‌راه نيست كه دكارت را پدر مدرنيته مي‌دانند.
۳- اما اين‌روز‌ها وضعيت ديگر بحراني نيست، اصولا اگر براي «بحران» معنايي باقي مانده باشد. مگر نه اين‌كه بحران عبارت است از لغزش در وضعيت استاندارد يا قرارداد شده، امري كه خطرپذيري در هدف و روش را بالا برده و شما را از وضعيت ايده‌آل دور مي‌كند؟ اما وضعيت استاندارد و خطرپذيري به چه معناست؟ به‌ديگر سخن چه كسي بايد تعيين كند كه خطرپذيري به‌ چه معناست؟ حاكم يا روشنفكر منقد، كودكانِ‌ كار يا مالكان ويلانشين؟ معناي هر گزاره‌اي از كجا ناشي مي‌شود؟ سريال ترانه‌ي مادري و تفسير خبر شبكه‌ي دو؟ ژورناليزم كيهان يا تفلسفات آقاي فرهادپور در كارگزارن؟ گويا براي ما عاشقان نسبيت بحران هم امري كاملا نسبي است. زيرا اگر بحران عبارت باشد از وضعيت نامتعادل در برابرِ وضعي متعادل، آنگاه تعريف و تبيين همين وضعيت متعادل به فاعلِ شناسا (سوبژه/subject) وابسته خواهد بود، بنابراين بحران امر ذهني يا سوبژكتيو است. نتيجه آن‌كه هميشه در هنگام احساسِ بحران، فاعلِ شناسا نه در عينيت، بلكه در تعاريف خود بايد به كندوكاو بپردازد. و اين‌چيزي است كه در فرآيند آگاهي‌اي كه همواره در شَوَند (تطور) قرار دارد نتايج بسيار جالبي ايجاد خواهد كرد و بازنمودش را روشن‌تر از هرجا در كنش اجتماعي افراد مي‌توان ديد. كنشي كه به‌هر رو با شكلي از آگاهي پيوند مي‌خورد و گاها به وقيح‌ترين صورت ممكن، تنبلي و گرايش به سرگرمي‌خواهيش را با نسبيت توجيه مي‌كند. اكنون اما «ملت هميشه در صحنه» كه سياسي‌كارهاي ايراني (اعم از سمت و سوي‌اشان) شورش را مي‌زنند كه مبادا چند ماه ديگر به سود آن‌ها رأي بدهد يا خير، ناگزير بايد از دل همين جار و جنجال‌ها تصميمش را بگيرد، آن هم نه براي اينكه رأي بدهد يا نه، بلكه درباره‌ي معناي واژه‌ها. مثلا براي كم و آب و برقي‌ِ ما چه واژه‌اي آن‌هم با كدام تأكيد مناسب‌تر است، بحران يا مشكلاتِ كوچك در راه توسعه؟
نمونه‌ي ديگر، كاركتر «سميرا» ((بخوان زن ايده‌آلي كه هيچوقت به احمق‌هاي غرب‌زده توجه نمي‌كند و با حضور فعالش در عرصه‌هاي به‌شدت مردانه‌ي اجتماع ما «مثل ساختمان‌سازي» آن‌هم به شكلي بسيار شجاعانه «زيرا دفتر كارِ او يكي از طبقات بالايي ساختمان نيمه‌كاره‌اي است كه محل آمد و شد دائم كارگران ساختماني بوده» نشان‌گر اين است كه  فمنيسم و اصولا جريان‌هاي هرچيزي به جز آنچه ما مي‌گوييم‌انديش خر است»)) در ترانه‌ي مادري آنگاه كه مي‌خواهد بچه‌ها را به نمايشگاه دفاع مقدس و تاريخ خرمشهر ببرد محق‌تر است يا شخصيت منفي كه در جواب او مي‌گويد: جوان بايد جواني كند. (با اين مضمون كه برود بيرون شام بخورد و تا پاسي از شب در خيابان‌ها گردش كند و با تو نيايد نمايشگاه؟) به‌واقع در اين سريال چه تعريفي از انسان سالم يا به قول خودمان عاقبت‌به‌خير به مخاطب (بيشتر پدر و مادرها) داده مي‌شود؟ جوانك درس‌نخوان ولنگار كه چيزي از مفهوم بسيار اخلاقي زندگي در جامعه‌ي بسيار اخلاقي ما نمي‌فهمد و البته فراموش نمي‌بايد كرد كه حتما جاي اصلاح دارد و مبادا او برود به ‌دامان غربي‌ها بياويزد؟ يا جوان درس‌خوانِ نابغه‌اي كه نظام اخلاقيِ‌ منتظمي (سيستماتيك و سفارشي) نداشته و پاك ...خل شده است؟ يا آن جواني كه از جبينش مي‌شود حدس زد كه بسيجي است و در فضايي كاملا معنوي به شكل بسيار معتدل و باوقاري نان بازوانش را مي‌خورد و اگر چه نابغه نيست، خوش تيپ و دنباله‌روي مد نبوده و پول‌دوست نيست،‌ اما عاقبت‌به‌خير است و حلال مشكلات دوستانش و مريد شخصيت دايي كه اهل سازندگي است؟ به هر حال تعريف جوان ايده‌آل (يا در سطحي وسيع‌تر انسان خوب) چيست؟

                     اين تصوير شامل نكته‌اي كه در مقدمه گفتم مي‌شود. يعني همين‌طوري محض قشنگي اينجاست.


پي‌نوشت: از آنجا كه يادداشت خوشمزه‌اي درباره‌ي اين سريال و آن دسته گل آقاي جيراني در آب نمك خوابانده‌ام باقي قضايا بماند تا بعد! «ضمنا منابع مورد استفاده در بعضي كتاب‌ها در اتاق بنده و تلويزون در هال موجود است.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 2:39  توسط مردی که نبود  | 

توماسو آلبینونی (Tomaso Albinoni) (زادهٔ ۸ ژوئن ۱۶۷۱ - درگذشتهٔ ۱۷ ژانویه ۱۷۵۱) در جمهوری ونیز از آهنگ‌سازان ایتالیایی سبک باروک بود.

اگرچه آلبینونی در زمان خود به‌عنوان یک آهنگساز اپرا معروف بود، ولی امروزه بیشتر از او به‌عنوان یک آهنگساز موسیقی (يعني كسي كه صرفاً برای آلات موسیقی آهنگ می‌نويسد) یاد می شود. قطعه آداجیو در سل ماژور که به او نسبت داده می‌شود از آن دست قطعاتي باروكي است كه به‌مراتب بیش از دیگر قطعات هم‌عصرش اجرا شده است. (اجراي زيباي فيلارمونيك برلين به رهبری فون کارایان را بشنويد.)

                  آلبينوني 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 22:0  توسط مردی که نبود  | 
به شما ياد مي دهيم

كه چه چيزي را ندانيد


و كدام خاطره ئي خوشتر است .

 


خواب ديدن


اينطوري كه شما مي بينيد


اصلا به صلاح تان نيست


اشك


اينطور كه شما مي ريزيد _ قطره قطره _


                                     اصلا معنا ندارد.


به غلغل چشمه نگاه كنيد


مگر از اندوه است !

 


و ما به شما ياد مي دهيم


كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است


در صورت مردودي


البته چاره نيست


به جهنم نيز مي رويد .


.


پايان تنفس !


به سلول هاي تان برگرديد .

------------------------------------

محمد شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 15:50  توسط مردی که نبود  | 

سخني با مخاطب: اين نوشته‌ نظراتي شخصي است كه صحت و سقم آن را نه آمار و نه استقراي تجربي به سنجه نبرده، و از اين رو ادعاي علمي بودن هم ندارد؛ از سوي ديگر ما براي نوشتن اين سطور به دامان استدلال‌هاي منطقي هم نياويختيم و بلكه بيشتر عواطف‌مان را مجال دخالت داديم به اين اميد كه با چشم گشودن به‌روي كثافت هرروزه‌اي كه در خيابان، پارك، تاكسي، دانشگاه، و... روبه‌رو هستيم بر بخش‌هاي تاريك و مضحكي از واقعيت نوري تابانده باشيم. مخاطب عزيز توجه دارد كه اين نوشته درباره‌ي پسران ايراني است، و قضاوتي پيرامون دختران خوب ايراني ندارد، اگر چه سخن در آن وادي هم بسي بيشتر از اين‌ها مجال مي‌خواهد كه شايد به وقتش بتوان باب آن را گشود.

موقعيت اجتماعي هر فردي به او ابزار متفاوتي از قدرت براي بهره‌برداري از يك رابطه را مي‌دهد؛ پسران بد ايراني از اين امر آگاهند، و همين امر هم به ايشان اجازه مي‌دهد ضعف‌هاي تاريخي ـ اجتماعي دختران را ابزاري براي اعمال قدرت بيشتر و سوء استفاده‌ي وسيع‌تر قرار دهند.
تبعيض جنسي،‌ اقتصادي، فرهنگي و حقوقي و... كه همواره بر دختران روا شده است و مي‌شود به پسران اين امكان را مي‌دهد كه با كمترين هزينه و برنامه‌ريزي به بيش‌ترين بهره‌وري دست يابند. نگاه به جنس مخالف به مثابه‌ي يك «ماشين سكس» براي پسران امري راحت‌تر و بديهي‌تر است تا دختران؛ زيرا در نهايت همواره اين پسران هستند كه خريدارند نه رقباي ضعيف‌شان. زن در جامعه‌ي ما حكم يك كالا را دارد كه به شيوه‌هاي گوناگون خريداري مي‌شود. پسران بد ايراني مي‌دانند كه آخرين و سخت‌ترين راه عشق است. از اين رو هيچ‌گاه تن به اين كار نمي‌دهند. خريدار بودن،‌ انتخاب فراوان داشتن و خريد آسان كردن از ابزارهاي اعمال فشار بر دختران است، شيوه‌هايي كه از سنت پدرانِ ديروز براي مردان جوان امروز ماندگار مانده است. به همين خاطر در عشق‌هاي به‌اصطلاح امروزي آخرين تلاش‌هاي يك دختر خوب و رمانتيك ايراني براي اعتماد به يك پسر هم با نااميدي روبرو مي‌شود زيرا در عصر ما عشق حقيقي از بستر سكس حقيقي است كه ممكن است پر و بال بگيرد؛ حال آنكه وقتي كالا باشي انتخاب خريدارت ناممكن است، نمونه‌ي عريانش را هم اينكه در خيابان‌هاي اين شهر وحشي هر روز و هر ساعت مي‌توان زنان فاحشه‌اي با قيمت‌هاي متفاوتي يافت. حال آنكه براي يافتن يك مرد فاحشه مي‌بايست تمام شهر را زير و رو كرد. نه به اين‌خاطر كه مردان فاحشه نيستند و نمي‌شوند (...) بلكه به اين دليل كه نمي‌توان آنها را خريد. چرا كه برچسب كالابودن بر آن‌ها نقش نبسته است. از طرف ديگر بايد توجه داشت كه برچسب كالا بودن در جامعه‌ي ما شامل همه‌ي زنان مي‌شود حتا آنان كه از موقعيت فكري،‌ اجتماعي و اقتصادي بالاتري برخوردارند.  با همين‌ ملاحظات است كه مي‌توان حكم كرد واپسين كنش يك دختر خوب براي يافتن عشق واقعي چه مي‌تواند باشد به‌جز تلاشي جنون‌آميز در جهت به‌ظهور گذاشتن خود به شكل بهترين،‌ زيبنده‌ترين و گران‌ترين كالاي عشق؟ حال آنكه هزينه‌ي بهترين كالاي عشق بودن نيز بسيار گزاف است آنچنان كه گاه نتيجه‌اي جز تنهايي ويأس ندارد. اگر چه اين سخنان چندان منطقي نيست اما به نحوي ناگسستني به امروز جامعه‌ي ما گره خورده است. در ادامه مي‌كوشيم تا بعضي زواياي پنهان و كهن‌الگوهاي حاكم بر ناخودآگاه جمعي پسران بد ايراني را واكاوي كنيم.

۱- پسران بد ايراني همواره در سوز و گداز شريك جنسي كم‌هزينه بي‌قراري مي‌كنند،‌ از اين رو ايشان با استفاده از تجربيات گوناگون خود و گذشتگان‌شان كم‌هزينه‌ترين راه را تظاهر به عشق و دوستي مي‌دانند. نشانه‌ي اين امر هم فروپاشي اكثر قريب به‌اتفاق روابط به‌اصطلاح عاشقانه بعد از چندين بار سكس است. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه: «پسرها دروغ مي‌گويند مگر اينكه خلافش ثابت شود.»
اما براي اثبات خلاف دروغ‌گويي‌ آنها هم بايد زمان زيادي در زندگي آنها حضور فعال داشت. كه اين مستلزم داشتن مشتركات فراوان پسر و دختر است، براي مثال دختر و پسري كه فقط هفته‌اي يك روز يكديگر را مي‌بينند به زمان بسيار بيشتري نياز دارند تا دختر و پسري كه هفته‌اي چهار روز در دانشگاه هم‌كلاس هستند و يا مثلا در اداره با هم كار مي‌كنند. نكته اينكه تجربه‌ نشان مي‌دهد بر اثر فشار حكومت‌هاي ايدئولوژيك و سانسورگر در طول تاريخ روان ايرانيان به شدت به نوعي رياكاري آلوده شده است آنچنان كه در بين ايشان صادق بودن بيشتر نوعي ساده‌لوحي روستايي مي‌نمايد تا يك فضيلت اخلاقي،‌ در چنين وضعي البته بعيد نيست كه براي شناخت اين مردم انرژي بسيار بيشتري بايد صرف كرد.
۲- پسران ايراني به هنگام دروغ گفتن با چندان مشكلي روبرو نيستند. چرا كه از كودكي در بازار رياي خانواده تجربيات زيادي اندوخته‌اند و در حین برقراري ارتباط به ساده‌ترين شكل ممكن دروغ مي‌گويند. فراموش نكنيم كه اصل اخلاقي دروغ در ميان جوانان را نبايد كم‌ارزش دانست زيرا دستاوردهاي زيادي در عرصه‌ي زيست اجتماعي براي آنها به ارمغان آورده است و مي‌آورد. اما نكته‌ي اساسي اين است كه يك دروغگوي خوب هيچگاه به خود دروغ نمي‌گويد. و اكثر پسران ايراني كه در دروغگويي متبحرند از اين ويژگي برخوردارند و از اين‌رو آنها در روابط دقيقا مي‌دانند چه كنند و چگونه روابط را به سمت وسوي ايده‌آل خود ببرند.
۳- آيا دختران و پسران ايراني در برقراري يك رابطه‌ي جنسي به يك اندازه هزينه مي‌پردازند؟ اگر چه پسران ما زيركانه با يك مظلوم‌نمايي تمام‌عيار اصرار دارند كه پاسخ اين پرسش را در ذهن دختران مثبت جلوه دهند، اما بايد گفت كه خير، زيرا در يك وضعيت اجتماعي واقعي كه مسئله به رابطه‌ي جنسي كشيده مي‌شود دختران آشكارا چندين برابر پسران خطر مي‌كنند. چرا كه اولا: در جامعه‌ي مردسالار و دين‌‌‌خوي ايراني بكارت براي دختر امري حياتي محسوب مي‌شود زيرا كه نه‌تنها به عنوان معيار تفكيك دختر خوب و دختر بد جايگاه او را در نظام خانواده مشخص مي‌كند بلكه اساسا يكي از شروط بسيار تأثيرگذار در آينده‌‌ي دختر خواهد بود، زيرا براي يك دختر آينده به‌شكل بسيار ويژه‌اي به مسئله ازدواج گره خورده است و البته از ملزومات اساسي يك ازدواج آبرومندِ ايراني باكره بودن دختر است. در اينجا بايد به يك پرسش مفروض پاسخ داد و آن‌اينكه دختران مي‌توانند با عمل جراحي، بكارت خود را بازگردانند و از اين گذشته فرزندان ناخوانده‌ي اتفاقي را هم سقط كنند، پاسخ اينكه، اين خود مثال ديگري است بر هزينه‌هاي پردامنه‌اي كه دختران ايراني براي يك هم‌آغوشي ساده ممكن است به جان بخرند. ثانيا: دختر ايراني با هم‌آغوش شدن با يك پسر به شكل بسيار ساده‌اي امكان ازدواج خود با آن پسر را در آينده بسيار ضعيف مي‌كند. زيرا پسران ايراني آگاهانه يا ناخودآگاه در ذهن (بيمار و سنت‌زده) خود اين پيش‌داوري را دارند كه دختري كه با تو بخوابد به‌درد زندگي نمي‌خورد چرا كه اي بسا اينكه همين دختر با ديگران هم خوابيده باشد. به‌هرحال از آنجا كه نگاه پسر ايراني به دختران به‌شكل ابزاري براي كام‌جويي است هيچوقت از دل هم‌خوابگي‌ها رابطه‌اي بر محور عشق و اعتماد بيرون نمي‌آيد. براي امتحان اين گزاره كافي است ببيني چند درصد از پسراني كه با دوست دخترهايشان رابطه‌ي جنسي داشته‌اند با آنها ازدواج مي‌كنند، از سوي ديگر فراموش نمي‌بايد كرد كه تجربه‌ي سكس قبل از ازدواج براي دختران وحشت‌زا و كاملا مخفيانه است اما براي پسران به عاملي براي فخرفروشي به يكديگر تبديل مي‌شود كه نشان از تجربه‌ي بالاي آنها در زندگي و اصطلاحا مرد بودن آن‌ها دارد. نكته‌ي آخر اينكه حتا اگر دختر و پسري از دل يك رابطه‌ي جنسي به سمت و سوي ازدواج هم بروند معمولا با مشكل عدم اعتماد و شكاكيت و بدبيني فزاينده نسبت به هم روبرو خواهند شد، و مسلما شكاكيت، سم يك رابطه بوده و به‌سرعت بنيان آن را فرو مي‌پاشد. در صورت چنين اتفاقي هم همه مي‌دانيم كه وضعيت زن و مرد ايراني مطلقه چقدر متفاوت است.
۴- مفهوم جنسيت در نگاه پسران چيست؟ تفكر "خلق فمنيزم به‌دست مردان براي استفاده‌ي بيشتر از زنان" را نبايد فراموش كرد. گويا اين سخن اصالتا درباره‌ي پسران ايراني گفته شده است، چرا كه اينجا به‌صراحت و تكرر هدف هر وسيله‌اي را توجيه مي‌كند. اگر فمنيزم بتواند آن‌ها را به هدفشان برساند از هيچ كوششي در جهت تبديل شدن به يك فمنيست دو‌آتشه فروگذار نيستند. يك مثال: دختري معتقد به‌حقوق برابر زن و مرد است، براي جذب او راه‌كارهاي فراواني وجود دارد. 1- مخالفت با او براي رسيدن به يك جدل شاعرانه (نه لجبازانه) و نهايتا قبول ادعاهاي دختر و برتري دادن به عقايد او و در نتيجه رسيدن به هدف اصلي (كه جذب او باشد.). كه اين راهكار به‌خاطر سنتي بودن و استفاده‌ي زياد و رسيدن به روزگار مدرن ديگر كارايي چنداني نداشته و بيشتر به مهره‌اي سوخته مي‌ماند. 2- موافقت با او؛ كه اين راه نيز اگر چه منجر به برقراري ارتباط مي‌شود اما چون ديالوگ را ادامه نمي‌دهد نتيجه‌ي زيادي در بر نداشته و به‌‌اصطلاح طرف را نمي‌پزد و به پرواندن رابطه چندان كمكي نمي‌كند. 3- نه‌تنها موافقت بلكه پيش‌دستي كردن و اشاره به اين موضوع كه زنان برتر از مردان‌اند (حالا آقاي پسر ما به فمنيست افراطي كه دائما از دل تاريخ، مصاديق ستم بر زنان را فكت مي‌آورد استحاله مي‌شود). پسران ايراني با اين شيوه‌ بحث را از حالت خشك منطقي به‌سمت و سويي زيبايي‌شناسانه كشانده و با ذكر نكاتي چون زيبايي سحرانگيز و‌ تأثير فزاينده‌ي اروتيكال زن بر مرد راه را براي رسيدن به هدف دلخواهشان هموارتر مي‌كنند. براي نمونه مي‌توانيد به‌تفاوت برخورد پسران با دوست‌دخترها و خواهرانشان توجه كنيد. 4- استفاده‌ي هم‌زمان از شيوه‌هاي فوق در يك برنامه‌ريزي زمانمند براي القاي اين تفكر كه كنش و گفتار دختر باعث چنين تغييرات عظيم فكري در او (مرد جوان) گشته است.
۵- ميل به خودفريبي. آدم‌ها براي آنكه لذت بيشتري از زندگي ببرند و از فشار حقيقت روي‌ شانه‌هايشان راحت شوند به فراموشي نياز دارند؛ و در اين راه از هر تلاشي از جمله خودفريبي فروگذار نيستند. در سكس هم وضع به همين منوال است. سكس از احتياجات اوليه‌ي بشر مي‌باشد، ولي اگر در جامعه‌اي از راه‌هاي سالم اجتماعي نتوان اين نياز را پاسخ گفت، به راهكارهاي متنوع و متفاوتي حاجت مي‌افتد. در ايران هم نمي‌توان راحت و سريع به سكس رسيد، براي همين آدم‌ها دست به فريب يكديگر مي‌زنند. حال پرسش اين است كه آيا علاوه بر كسي كه فريب مي‌دهد، فريب خورنده نيز در اين فرآيند مقصر است؟ به‌نظر مي‌رسد كه اگر فرد از سر ناداني فريب خورده باشد نبايد بر او خرده گرفت، اما اگر او خود نه‌تنها آگاهانه تن به اين فريب بدهد بلكه حتا با فرد مقابل نيز همكاري كند چه؟
 به‌گمانم ملاحظات چندگانه‌ي فوق پيش از ذهن نگارندگان اين سطور به ذهن ديگران نيز رسيده است، و بيهوده نيست كه بسياري از دختران و پسران جامعه‌ي ما از وضع بد رابطه‌‌هاي خود سخن مي‌گويند. و لابد براي رفع و حل مشكلات اين نوع رابطه‌ها تمهيداتي هم انديشده‌اند، و دقيقا به نظر مي‌رسد كه يكي از تمهيدات اساسي براي تحمل اين وضعيت خودفريبي (يا دور زدن خود) باشد. خودفريبي البته شكل‌هاي متفاوتي دارد، از جمله: 1- معشوقه‌هاي خوش بر و روي ايراني محاسبه مي‌كنند ببينند عاشقان دل‌سوخته‌ي آنها چقدر حاضرند براي آن‌ها خرج كنند،‌ براي نمونه هديه‌هاي روز ولنتاين يا تولد مي‌تواند ملاك خوبي براي ميزان عشق عاشق به معشوق باشد، يا ديگر اينكه مگر مي‌شود آقاي «الف» عاشق خانم «ب» باشد اما قبض تلفنش سر به فلك نكشد؟ 2- راه ديگري كه ارزش يك رابطه‌ي عاشقانه را با آن مي‌توان سنجيد تعيين چند و چون ميزان كلاس عاشق جوان است. به اين معنا كه اگر آقاي الف مرا دوست ندارد پس چرا هر وقت با من بيرون مي‌آيد كفش‌ و لباس مارك‌دار مي‌پوشد، و اصلا مگر مي‌شود با آدمي به اين باكلاسي ارتباط برقرار نكرد؟ لازم به‌ذكر است كه با كلاس بودن ابزارهاي مختلفي دارد، از آن جمله: ثروت كه شما را از لحاظ ماشين و لباس و... تأمين مي‌كند، تحصيلات كه باعث مي‌شود حس مدرك‌پرستي ايرانيان را ارضا كنيد، چهره و اندام كه باعث مي‌شود چشم دوست و دشمنان‌تان از حسادت بتركد، خوش‌بيان  بودن كه نشان از اصالت شما دارد،‌ داشتن مهارت خاص مثل تسلط بر يك زبان يا فن هنري،‌‌ تظاهر به روشنفكري و هر چيز ديگري كه بتوان با آن پز داد...
خلاصه آنكه ما ايراني‌ها هنوز هم در گيرودار روابط سنت‌زده‌ي خود مانده‌ايم و اگر چه فلسفه و ادبيات معاصر مي خوانيم اما هنوز در عمل خرافاتي هستيم. و اين مگر استحاله‌ي شب قدر و تبديل آن به شكل فال هفتگي مجلات خانوادگي نيست كه نتيجه‌اي هم جز لوث كردن دين از يك سو و پر كردن جيب شارلان‌هاي فالگير از سوي ديگر ندارد؟در سكس و عشق هم همين است. ما تمام كوشش‌مان را مي‌كنيم كه خداي ناكرده غرور ما به عنوان يك انسان «متفاوت» لكه‌دار نشود، و از اين رو فكر مي‌كنيم كه تنها بهترين‌ها با ما مي‌خوابند، در حالي كه واقعيت جاي ديگري در متن سياه خاطرات روزنوشت است كه شكل مي‌گيرد. مسئله براي ما تنها فراموش كردن و بي‌خيال شدن است و دقيقا به همين خاطر هم هست كه با هر رخدادي در زندگي به شكلي فانتزي و سانتي‌مانتال و سطحي‌نگرانه برخورد مي‌كنيم. زيرا حتا اگر بپذيريم كه حقيقت بزرگ و خوب و شيرين و باكلاس هم باشد در نهايت در جايي جز پاورقي سخنانِ پر آب و تابِ شعارگونه‌يِ پوكِ هرروزه‌ي زندگي ما حضور ندارد. آري بهتر است بي‌هوده به‌دنبال مقصر نباشيم،‌ زيرا ما دقيقا همان كساني هستيم كه حقيقت و اصالت شخصي‌ِ زندگي‌مان را فداي خودخواهي‌ها و ارزش‌هاي كاذب خود مي‌كنيم، حتا اگر اين كار با معيارهاي اخلاقي‌مان مغاير باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كار مشتركي از كافه سكوت و انسانم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 0:41  توسط مردی که نبود  | 

سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب می‌رسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین می‌کنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند این قلم هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواه داشت.

تنها با يك كليك 

پي‌نوشت: از همه‌ي دوستان صميمانه خواهش مي‌كنم اين متن را در وبلاگ خود قرار دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 16:6  توسط مردی که نبود  | 
مطلب من با عنوان «پینوکیو عروسک مختار» را در اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 2:9  توسط مردی که نبود 

فرادستی و فرودستی در زبان (نابرابری جنسی در ایران) //نوشته‌ي: مريم پاك‌نهاد جروتي// انتشارات گام نو ۱۳۸۱

معرفي:
اين كتابِ 192 صفحه‌اي پژوهشي است در حوزه‌ي زبان شناسي اجتماعي و دو پرسش محوري دارد: 1- «آيا در زبان فارسي نابرابري جنسيتي وجود دارد؟» و 2- «اگر پاسخ به پرسش پيش مثبت است چه عواملي بر اين جنسيت‌زدگي تأثير مي‌گذارند؟».
فهرست مطالب بدين صورت است: بخش نخست: فصل اول پيش‌درآمد/ فصل دوم فرادستي و فرودستي در ادبيات مكتوب/ فصل سوم فرادستي و فرودستي در گونه گفتاري ///// بخش دوم: فرهنگ كوچك اصطلاحات جنسيت‌زده
فصل اول از بخش اول پيش‌درآمدي است درباره‌ي چند تعريف اوليه و بحث مقدماتي براي آمادگي خواننده، و در نهايت محقق نظريه‌ي «جبرگرايي زباني» را به عنوان زيربناي پژوهش خود معرفي مي‌كند. در اين نظريه گفته مي‌شود «تفاوت‌هاي ساختاري زبان‌ها بيانگر ديدگاه‌هاي متفاوت جوامع نسبت به جهان خارج است». او در فصل دوم با عنوان «فرادستي و فرودستي در ادبيات مكتوب» به دنبال پاسخ به اين پرسش است كه نگاه ادبيات مكتوب فارسي به پديده‌ي جنسيت چگونه است؟ مؤلف در اين بخش از پژوهش خود روش «تحليل محتوا» را مد نظر داشته و به پرسش شماره 1 (جنسيت‌زدگي زبان فارسي؟) در اينجا پاسخ مثبت داده شده و پس از جمع‌آوري 500 داده نتيجه گرفته مي‌شود كه زبان فارسي چه در حوزه‌ي «واژگان» و چه در بخش «معنا» جنسيت‌زده و مردسالار است. در فصل سوم از بخش نخست مؤلف به موضوع نابرابري جنسي در گونه‌ي گفتاري/شفاهي زبان فارسي پرداخته و به‌دنبال پاسخ به پرسش دوم يعني عوامل مؤثر بر اين جنسيت‌زدگي است. او در اين فصل از روش‌هاي آماري از جمله پرسش‌گري استفاده كرده است. جامعه‌ي آماري پژوهش ميداني او را زنان و مردان شاغل در سه‌ گروه شغلي كارگر، كارمند و مدرس دانشگاه در شهر تهران تشكيل داده‌اند. در اين فصل كوشش شده با دخالت دادن انواع متغيرها، پژوهش دقيق‌تر شود، و سرانجام مسامحتا نتيجه اين مي‌شود كه زبان فارسي در حوزه‌ي گفتاري نيز جنسيت‌زده و مردسالار است.
بخش دوم اين كتاب، كه بخش مورد علاقه‌ي من هم هست، «فرهنگ كوچك اصطلاحات جنسيت‌‌زده» نام دارد. مؤلف اصطلاحات و عبارات جنسيت‌زده‌اي را كه در طول تحقيق جمع نموده در 56 صفحه آورده است.
نقد و نظر:
اين كتاب تحقيق جامعي نيست، اما به راستي مي‌تواند به مثابه‌ي نماينده‌ي بخش وسيعي از وضعيت زباني ما در حوزه‌ي جنسيت تلقي شود. در فرهنگ ما به‌ندرت پژوهش‌هايي درباره‌ي جنسيت انجام شده، زيرا هنوز جنسيت براي ما يك تابو است. تابويي كه هرگونه تلاش براي نگاه تحقيقاتي ـ آموزشي در اين زمينه را به نوعي امر مضحك يا بي‌معنا تبديل كرده است. هرچند كه پژوهش مريم پاك‌نهاد جبروتي، مؤلف محترم، به‌شدت در حوزه ميداني از ضعف كمي در جامعه‌ي‌ آماري خود رنج مي‌برد و استقراي او بسيار ناقص است، و در حوزه‌ي زبان‌شناسي هم بسياري نکته‌ها از نگاه او دور مانده‌اند، و در حوزه‌ي ادبيات مكتوب هم مي‌شد از يك سير تاريخي با تفصيل بيشتري از منابع استفاده كرد اما به‌هر حال مايلم بگويم او محقق شجاعي است و كار او در اين حوزه با همه‌ي ضعف‌ها و نقصان‌هايش پسنديده و اميدوار كننده جلوه مي‌كند. من هميشه از تأليف طرفداري كرده‌ام زيرا مؤلفاني كه به‌جاي به‌كارگيري معلومات زباني‌اشان براي ترجمه متون ديگران (كه البته در جاي خود نه تنها ممدوح كه لازم است) شجاعانه سعي مي‌كنند درك خود را از مباحث زبان‌هاي ديگر با معلومات شخصي در آميخته و به دنبال پاسخي براي مشكلات و مسائل بومي‌ خود باشند امروزه بيشترين خدمت را به جامعه‌ي پژوهشي ما مي‌كنند. به‌ويژه كه با وجود همه‌ي مشكلات كيفيت را فداي كميت نكرده و اصطلاحا آب به صفحات طرح‌هاي پژوهشي خود نبندند. كاري كه به‌نظرم مؤلف اين كتاب آگاهانه انجام نداده و اگر چه تحقيق او در كل از نظر منابع زباني و جامعه‌ي آماري تنك مي‌نمايد اما در همان ميزان هم او دقيق و مسؤلانه رفتار كرده است. سرانجام آنكه كتاب فوق قدم كوچك اما قابل اعتنا و مؤثري در مطالعات زبان‌شناسي اجتماعي، با گرايش جنسيت، در كشور ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 18:46  توسط مردی که نبود  | 

روشنفكري ديني چيست؟ آيا اين مفهوم منطقا خود-متناقض (self-contradictor) يا به قول استاد ملكيان متنافي‌الاجراء است؟ آيا جوهره‌ي روشنفكري و دين‌داري متضاد بوده و اين دو جمع‌ناشدني هستند؟  روشنفكري ديني در جستجوي چيست؟ ادله‌ي هر يك از طرفين دعوا كدام است؟
اگر چه از دهه‌‌ي هفتاد به اين سو عرصه‌ي گفتگوهاي عالِم و عامي پر است از اظهار نظرهاي له و عليه اين مفهوم، اما به نظر مي‌رسد در اغلبِ (و نه همه)‌ گفته‌هاي منتقدان و حاميان روشنفكري ديني جاي خالي حلقه‌اي مفقوده محسوس است، حلقه‌اي كه مي‌توان از آن به روش يا مدل تحليل ياد كرد. شايد بي‌نتيجه بودن بحث هم در نهايت ناشي از همين منطق‌گريزي بعضي از ايرانيان است، گويا كه بحث هرچه پردامنه‌تر، مبهم‌تر، پرشاخ و برگ‌تر و آب‌دارتر دنبال شود براي ما لذت بيشتري از چيزي كه هايدگر از آن به ياوه‌گويي (gossip) تعبير مي‌كند در پي دارد.  تلاش من اما در اين يادداشت اين خواهد بود تا براي روش‌مند شدن بحث در ابتدا مدلي براي داوري پيرامون بحث روشنفكري ديني پيشنهاد داده و سپس مصاديقي هم براي قابل‌فهم‌تر شدن بحث ارائه كنم.
۱- در گام اول مي‌بايد به تحليل مفهوم روشنفكر پرداخت و مهمترين خصايص اين مفهوم را بررسي كرد. يعني بايد پرسيد روشفنكر كيست و روشنفكري چيست؟ پاسخ ما مي‌تواند به اين شكل باشد:
هر كس اگر روشنفكر باشد بايد داري صفت الف و... باشد. كه صورت منطقي آن در منطق محمولات به شكل يك گزاره‌‌ي موجبه‌ي كليه بيان مي‌شود. (به اين صورت كه: هر x،‌ اگر Fx آنگاه Gx/يا در منطق گزاره‌ها اگر p آنگاه q /به زبان ساده هر الف ب است.) حال عكس نقيض اين قضيه اين خواهد بود كه اگر كسي باشد كه صفات الف و... را نداشته باشد، پس روشنفكر هم نيست. بنابراين ابتدا روشنفكري را تعريف مي‌كنيم.
مثلا:
روشفكر كسي است كه به عقلانيت پايبند است، منتقد است، به‌دور از تعصب و جزميت است، ايدئولوژيك نمي‌انديشد، در تلاش براي تقريب به وضع مطلوب و نتيجتا منتقدِ مدام وضع موجودِ نامطلوب است و...
از سوي ديگر بايد نشان دهيم كه مفهوم روشنفكري به نحو تحليلي و پيشيني (a-priori)، متوقف بر مفاهيم الف و... مي‌باشد. به تعبير ديگر بايستي تكون مفهوم روشنفكري در يك جهان ممكن (a possible world) ضرورتا مبتني بر صفت الف باشد، و ما نتوانيم جهان ممكني را بيابيم كه روشنفكري در آن ضرورتا بر مفهوم الف مبتني نباشد. والا اگر چنين جهان ممكني را بيابيم كه روشنفكري ديگر ضرورتا مبتني بر مفهوم الف نباشد آنگاه به‌راحتي مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه الف به لحاظ مفهومي شرط تكون روشنفكري نبوده و الف به‌صورت پيشيني جزئي از مفهوم روشنفكري نيست. «براي روشن‌تر شدن مطلب، اين معادله‌ي رياضي را در نظر بگيريد: 2+2=4. مي‌توان گفت اين معادله ضرورتا در همه‌ي جهان‌هاي ممكن صادق است. به تعبير ديگر، نمي‌توان جهان ممكني را تصور كرد كه در آن 2+2=5 باشد يا 2+2=4 نباشد.» 
۲- در گام بعدي مي‌بايد به تحليل مفهوم ديني و دين‌داري پرداخت و مهمترين خصايص اين مفهوم را بررسي كرد. يعني بايد پرسيد وصف ديني به چه معنا است؟ در اين‌جا هم باز با يك گزاره‌ي شرطي سر و كار داريم. يعني مثلا اگر بخواهيم بگوييم قوام دين‌داري به تعبد است به اين گزاره نظر داريم: اگر p آنگاه q؛ بنابراين پيش‌تر بايد معتقد باشيم كه شرط لازم p (دين‌داري) اين است كه نمي‌توان حتي يك ديندار را سراغ گرفت كه متعبد نباشد (q). از سوي ديگر در اينجا هم مانند بالا از همان روش فرض جهان‌‌هاي ممكن استفاده كرده و مثلا مي‌سنجيم كه آيا جهان ممكني وجود دارد كه در آن ‌Sي باشد كه ديندار باشد اما متعبد نباشد؟
۳- در گام سوم به مقايسه اين دو مفهوم پرداخته و مثلا مي‌گوييم:

   1: مؤلفه‌ي اصلي دين‌داري تعبد است. (مقدمه)
   2: جوهره‌ي اصلي مدنيته استدلال‌گرايي و نفي تعبد است. (مقدمه)
   3: مدنيته و دين‌داري با يكديگر متباين‌اند. (نتيجه 1 و 2)
   4: روشنفكري مفهومي مدرن است. (مقدمه)
   5: جوهره‌ي اصلي روشفكري استدلال‌گرايي و نفي تعبد است. (مقدمه/نتيجه 4 و 2)
   6: روشنفكري و دين‌داري با يكديگر متباين‌اند. (نتيجه 3 و 5)
       يا مثلا مي‌گوييم:
   1: تعبد لازمه‌ي اصلي دين‌داري نيست. (مقدمه)
   2: جوهره‌ي اصلي مدرنيته استدلال‌گرايي و نفي تعبد نيست. (مقدمه)
   3: مدرنيته و دين‌داري با يكديگر متباين نيستند. (نتيجه 1 و 2)
   4: روشنفكري مفهومي مدرن است. (مقدمه)
   5: جوهره‌ي اصلي روشفكري استدلال‌گرايي و نفي تعبد نيست. (نتيجه 4 و 2)
   6: روشنفكري و دين‌داري با يكديگر متباين نيستند. (3 و 5)


4- به نظر من روشنفكري يك مفهوم مشكك است، كه كثرتي از صفات در آن مندرج‌اند. و فرد نبايد به آنها به مثابه‌ي حقايقي مكشوف و متعين نظر كند، و اين‌گونه بيانديشد كه ذات روشنفكر و ذات ديندار همان است كه هست و اگر قرائتي از اين دو مفهوم با آن‌ يكي متباين و جمع‌ناشدني باشد حكم كند كه اين دو به‌ذات متناقض‌اند. اين مسأله خود لاجرم به مشكلي ديگر گره مي‌خورد كه همان ورطه‌ي «سخت‌گيري زايد» در تعريف مفاهيم است. اين مشكل سبب عدم توان تبييني نظريه مي‌شود و نسخه‌هاي بديل را همواره از دايره مصاديق مفهوم مورد بحث (مثلا دين‌داري) بيرون مي‌كند. اين مغالطه ربطي به دين‌داري و تعصبد ديني منتقدان ندارد چرا كه بسياري از منتقدان لاييك نيز به دام همين سهل‌انگاري افتاده‌اند و تركيب روشنفكري و دين‌داري را ناروا دانسته‌اند. وقتي بپذيريم كه سبك‌هاي مختلفي از دين‌داري وجود دارد بسيار سخت خواهد بود كه تمامي آن سبك‌ها را با مفهوم روشنفكري در تضاد ذاتي قرار دهيم. به اين ترتيب مي‌توان گفت روشنفكري و دين‌داري اصولا ناسازگاري دروني‌اي ندارند. و البته بايد پذيرفت كه بسياري از سبك‌ها و تفسيرهاي دين‌دارانه با روشنفكري جمع نمي‌شوند و حتا گاه روشنفكران را به مقتل هم مي‌برند. اما به‌واقع پرش مغالطه‌آميز زماني روي مي‌دهد كه از اين واقعيت تلخ نتيجه بگيريم كه تمام دينداران لاجرم كمر به قتل روشنفكر يا مفهوم روشنفكري بسته‌اند. با جدي گرفتن مفروضات پديدارشناسانه (phenomenalistic) درباره دين و معرفت ديني (كه يكي از مهمترين بخش‌هاي پروژه روشنفكري ديني هم هست.) بايد گفت كه هستند يا مي‌توانند باشند صورت‌ها، سبك‌ها و تفسيرهايي از دين كه با دستاوردهاي امروزي بشر (در علم و اخلاق و فلسفه) خود را سازگار كرده‌اند. بنابراين،‌ چه منعي وجود دارد كه چنين تفسيرهايي با يكي از سبك‌هاي مدرن بودن ـ مثل روشنفكري ـ جمع شود؟

بعضی دوستان از جمله نویسنده طلوع در زيرزمين نقادی‌هايي بر نوشته‌ي بنده كرده‌اند كه پاسخ آن‌ها را در ادامه مطلب مي‌آورم.

---------------------------------------------------------

منابع:

۱- فصل‌نامه‌ي مدرسه شماره ششم تير ۸۶ مقاله‌ي روشنفكران، مدارس و سبك زندگي/كوشا اقبلا

۲- فصل‌نامه‌ي مدرسه شماره چهارم مهر ۸۵ مقاله‌ي تعبد و مدرنيت، نقدي بر آراي مصطفي ملكيان در باب دين و مدرنيته/سروش دباغ

۳- راهي به رهايي نوشته‌ي مصطفي ملكيان

۴- كار روشنفكري نوشته‌ي بابك احمدي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 17:55  توسط مردی که نبود  | 
چپ جدید، چپ نابینا
 
«به نسبت ۲۰۰ سال پیش، نه فقط شکنجه و جنگ و کشتار بلکه انواع مبهم‌تر و کلی‌ترِ ستم همچون گرسنگی، بی‌سوادی، فقر، ناتوانی، بیماری، مرگ زودرس، سوءتغذیه و غیره، چندین و چند برابر شده است. برای فهم این نکته نه به هرمنیوتیک نیاز است و نه نظریه‌های بدیع. کافی است روزنامه‌ها را بخوانیم و کمی به دور و بر خود نگاه کنیم. در دنیایی که همه خود را دموکرات و طرفدار حقوق‌بشر می‌خوانند، وضع دنیا به مراتب وخیم‌تر و کثیف‌تر از ۱۰۰‌ سال پیش است. این بدان معناست که یک جای کار ایراد دارد، و به نظر من دقیقاً همین مفاهیم‌اند که ایراد دارند؛ نه فقط «حقوق‌بشر» و «دموکراسی» بلکه مهم‌تر از آن «اقتصادِ آزاد»: همان تثلیثِ مقدسِ جهان سرمایه‌داری»

این‌ها جملاتی است که در مقاله آقای مراد فرهادپور با عنوان «انسان هنوز حیوان سیاسی است» در روزنامه‌ي كارگزاران بیان شده‌ است. این مقاله بخش دوم از متن ویراسته سخنرانی ایشان در یک دانشگاه ایرانی است.

نقد یک متن، به معنای تلاش برای یافتن خدشه‌هایی درمفروضات یا فرایند استنباط صاحب آن متن است که در قالب جملات او متجلی شده و با این تعریف، من در نقد جملات فوق ناتوانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 20:54  توسط مردی که نبود  | 

امروز هژدهم تیرماه است، يادت باشد من و تو مسؤليم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 22:55  توسط مردی که نبود  | 

«بالاخره می میری»

 

خوب، می بینم که خیلی به  خودت می رسی

خوب گوش می دهی یا می خوانی درباره ی رژیم غذایی

اما یادت باشد که بعد همه ی دنیا

 بالاخره قصه اش به آخر می رسد

می توانی سیگار را ترک کنی

اما آخرش می میری

می گساری هم که نکنی، باز می می میری

قهوه هم که نخوری باز می میری

 

می توانی ورزش کنی

می توانی در ماشین ات کمربند ایمنی را ببندی

می توانی خودت را منجمد کنی و در زمان معلق بمانی

اما همین که یخ ات را باز کنند می میری

 

می توانی استراحت کنی

آزمایش ایدز و امتحان ورزش بدهی

تا صد سال زنده بمانی

اما بالاخره می میری

 

بس بهتر است حالا که زنده ای

از زنده بودن ات لذت ببری

قبل از اینکه غزل خداحافظی را بخوانی

چون بالاخره می میری

آری ... می میری.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 1:5  توسط مردی که نبود  | 
۱- آن زن كه كمي آن‌طرف‌تر براي من به نقطه‌ي ثقل جهان بدل گشته است، چگونه چنين تردستانه پالايش مي‌كند اين همه ابتذال را؟
خشونت جهان بي‌داد مي‌كند،‌ اما او بي‌خيال گز كرده است گوشه‌ي دنيا، دنياي خودش، ور مي‌رود با تخمه‌هاي سياه درشتي كه در ميان لب‌هاي خيال‌انگيزش گم مي‌شوند. با اينكه چند فرزند و نوه دوره‌اش كرده‌اند اما هنوز جوان است، و چنان با پختگي تشويش زيستن را به دوش مي‌كشد كه گويا در ناكجا زندگي مي‌كند.
دزديده نگاهش مي‌كنم مبادا كه متوجه شود، مبادا كه تنهايي‌اش خدشه‌دار شود و احيانا تصميم بگيرد برود. اي كاش مي‌شد تا آخر عمر در آغوش اثيري او به خواب روم. آري من عاشق كهن‌بانويي شده‌ام كه از اولين ديدارم با او تنها دقايقي مي‌گذرد. او اما تنهايي‌اش را سرخوشانه تاب مي‌آورد، نه فرياد و نه ذره‌اي شتاب كور جواني، شايد كه اهل اينجا نيست، بايد بفهمم، بايد با او حرف بزنم، بايد با او باشم. شوهرش مي‌آيد، با فنجاني چاي در دست و نگاه مهرآميزي بر چهره، زن باز هم با همان هيبت نخستين به زيستن خويش ادامه مي‌دهد، و من در مي‌مانم از اينكه شوهرش چرا كور است؟
2- 
3- 

------------------------------------------------------------------------------------------ 

پي‌نوشت:
اين سطور به احترام بانويي كه ملاحت شورانگيزش را پاياني نبود تا ابد سپيد خواهد ماند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 18:21  توسط مردی که نبود  | 
من، تو و همه‌ي ما مي‌دونيم اما...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 12:25  توسط مردی که نبود  | 

              

چرا عشق در بيشتر موارد به شكست مي‌انجامد؟ چرا عاشق شدن اين روزها بيشتر امري مضحك يا در بهترين حالت آرزويي محال است؟ مگر در جريان يك رابطه عاشقانه چه روي مي‌دهد كه مردان و زنان روزگار ما اين‌گونه از ملال نابهنگانم عشق مي‌ترسند؟
برقراري هر رابطه‌اي به زباني مشترك نياز دارد،‌ مثلا وقتي از بقال يا ميوه‌فروش محله‌تان چيزي مي‌خريد شما در چارچوب مشتركي با او حرف مي‌زنيد، وجود مفاهيم و قراردادهاي از پيش تعريف شده كار شما و او را در ايجاد ارتباط و انتقال معاني آسان مي‌كند. اين قاعده شامل تمامي روابط انساني از جمله عشق مي شود. عشق رابطه‌اي است انساني و به‌شدت خصوصي. از قضا مشكل هم جايي آغاز مي‌شود كه فرد مي‌خواهد در ساحتي خصوصي با ديگري رابطه برقرار كند، عاشق و معشوق به زبان مشترك نياز دارند،‌ زباني كه با آن پرده از درون خويش بردارند، زباني كه بتواند گره‌هاي رواني شخصي را به زمينه‌ي مشترك منتقل كند به اميد اينكه معشوق زخم‌ها را تيمار كند و مرهمي باشد بر اضطراب زيستن، شايد كه كمي از ملال زندگي در جهاني چنين ناآرام كاسته شود. اما چرا عشق از انجام اين وظيفه ناتوان است؟ عاشق و معشوق بايد يكديگر را بفهمند. اما مسئله اين است كه در بيشتر مواقع اين اتفاق نمي‌افتد زيرا ابزار مفاهمه كه همان زبان مشترك باشد يا كارش را به درستي انجام نمي‌دهد و يا اصلا وجود ندارد. عشق مي‌خواهد فضاي خصوصي فرد را به فضاي عمومي كشانده و درونيات طرفين را به مسئله‌اي مشترك تبديل كند اما عاشق هيچ الگوي از پيش تعريف شده‌اي (مثل الگوي بقال – خريدار) ندارد تا به آن تأسي كند، مشق عشق هيچ سرمشقي نداشته و عاشق تنها به مدد زمان و امكانات فردي‌اش در جستجوي هر روزه‌ي خود به دنبال پنجره‌اي مي‌گردد تا بلكه روزنه‌اي به متن (يا به زباني رومنتيك‌تر به قلب) معشوق خود بگشايد،‌ جايي كه بتواند معشوق را بخواند و احيانا خود نيز در معرض خواندن قرار گيرد اما اگر بپذيريم عشق تجربه‌اي است به‌غايت خصوصي آن‌گاه براي بيان احساسات ناشي از اين تجربه به نظر مي‌رسد به زباني خصوصي هم نياز است، اما زبان بنابر ذاتش نمي‌تواند خصوصي باشد، و ناچار عاشق و معشوق مجبورند بر محور روابط اجتماعي ديگر (نهايتا دوستي) حرف بزنند، و نهايتا همين باعث مي شود رابطه‌ي آنها نه عاشقانه باشد نه اجتماعي، نه خصوصي باشد نه عمومي، نه بي‌هوده باشد نه باهوده.
جاي تعجب نيست، احساسات شخصي زيادي وجود دارند كه گفته و درك نمي‌شوند، مثلا تجربه‌ي ديني كه عرفا از سر مي‌گذرانند، يا تجربه‌اي كه هنرمند در فرآيند الهام گرفتن حسش مي‌كند و حتا تجربه‌اي كه باعث مي‌شود نيوتون قانون جاذبه را كشف كند (به قول فلاسفه علم ظرف كشف)، اينها هيچ‌كدام گفته و درك نمي‌شوند، با شعر عارفانه، اثر هنرمند و قانون علمي سروكار داريم اما در هيچ‌يك از اين مواضع نمي‌دانيم فرد چه چيز را تجربه مي‌كند. عشق هم چيزي مثل همين تجربه‌هاست و دقيقا به همين خاطر است كه عشق به زبان سكوت سخن مي‌گويد و عاشق و معشوق اگر نياموزند كه چگونه سكوت طرف مقابل را بشنوند ناچار چيزي نخواهند شنيد ! !
اما چرا هيچ‌كس از نامفهوم بودن تجربه‌ي عالم و عارف و هنرمند گله‌اي ندارد اما همگان از ابهامي كه در عشق هست تعجب مي‌كنند، ساده‌ است زيرا عشق يك رابطه‌ي انساني است. مُدرَك عالم و عارف چيزي انساني نيست بلكه پديده‌اي است در هستي، يعني تجربه‌ي اين‌ها هستي‌شناختي (انتولوژيك) است، اما تجربه‌ي عاشق به شدت انسان‌گرايانه است. او فرد ديگري را تا بي‌نهايت دوست مي‌دارد و در عين حال انتظار دارد كه اين دوست داشتن متحولش كند، زندگي‌اش را معنا ببخشد و كورسويي باشد كه در كوير تاريكِ زندگي‌اش جهت درست‌تر را به او نشان دهد. اما افسوس كه عشق نابسامان است و مثل تمام اين سطور پريشان مي‌خواهد از چيزي سخن بگويد كه بايد درباره‌اش سكوت كرد.!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 14:46  توسط مردی که نبود  | 

«نوشتن تراژدي، كه چه؟ نشستن روي پله‌هاي تئاتر و تماشاي بدبختي انسان، چه فايده؟ بي‌شك براي لذت. اما چه لذت كه بدانيم اختياردار زندگي خود نيستيم، موجودات خدانام با ما بازي مي‌كنند و مرگ،‌ ما را از شور و شوق و تقوايمان جدا مي‌سازد؟» / از:آنتيگنه و لذت تراژيك اثر آندره بونار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ديگر توان آنم نيست كه حضور هر لحظه‌‌ي اين جهان ويران را به هيچ گيرم. ديگر توان آنم نيست كه نگاه كنم و بگذرم. در غبار اين لحظه‌ها به فراموشي دچار شده‌ام. مي‌سوزم در آروزي دستاني كه نيست، در هجوم نگاهي كه سالهاست مرا به رنج «ديگري» بودن دچار كرده است.
من متنفرم از اين همه پوچي كه سرشار كرده است بودنم را، كه سرسام گرفته‌ام كه سرم درد مي‌كند. من متنفرم از دربان خانه‌ي اين و آن بودن... در گذر از اين همه نقاب به شُكوهِ شب چه مي‌توان گفت؟ چه بايد گفت؟ اين همه نوشته‌ي تلخ  و اين همه تراژدي كافي نيست؟ زندگي در سيلان هر روزه‌اش ابدا ارزش زيستن ندارد، زندگي هيچ چيز نيست مگر همين بي‌شرفي و كثافتي كه سرتاسرِ جهان ما را برداشته است. كدام معنا، كدام بود؟
بودي در ميان نيست، ما همگي فريب خورده‌ايم، همگي اسير شده‌ايم، همگي تنها مانده‌ايم. در كجاي اين جهان مي‌توان لحظه‌اي براي آرميدن جست؟ به چه چيز اين همه بلاهت دل بسته‌ايم؟ نمي‌فهمم چرا هنوز از مرگ مي‌ترسيم، چرا اينقدر دلمان براي اين روزها، اين آدم‌ها، اين بوسه‌ها تنگ مي‌شود؟ نمي‌فهمم چرا حق نداريم پوستيني كه بر خويشتن بافته‌ايم را پاره كنيم؟ نه تنها من، كه هيچ‌كس نمي‌فهمد. مشكل فقط لهجه‌هاست و الا درد همان است و شيون همان... كتمان نمي‌كنم، من بريده‌ام، درمانده‌ام، خسته‌ام... آري اين عجز آدمي است كه آرزو دارد، كه مي‌ترسد و گريه مي‌كند.
اين تماميت فريادي است كه سال‌ها در گلو شكسته، اين تهوعي است كه مي‌خواهد كه تو ي هم‌خون را با سر در ميان «گُه و خون» فرو كند تا بداني،‌ تا حس بودن بكني، تا كم كني از اين همه نيرنگ. تا روزت شب تار شود و توهمت آشكاره. اين تصوير آدمي است كه دستانش به خون ميليون‌ها نفر آغشته است و در ميان منگنه‌ي زندگي له‌شده پنداشته مي‌شود، از سكوت خويش بي‌زار گشته و اكنون مي‌خواهد بغض اين همه سال و اين همه درد را يك‌جا بر سر تو آوار كند. بر سرِ تويي كه حوصله‌ات سر مي‌رود از هر كسي جز خودت، تويي كه گوش‌هايت را گرفته‌اي مبادا بر صليب تفكر مصلوبت كنند، مبادا مجبور شوي كمي اشك بريزي، مبادا خوابت بشكند، و مبادا برنامه‌هاي بي‌پايانت براي روز مبادا به تاراج برده شود...با توام؛ تويي كه مي‌خواهي در بازي احمقانه‌ي زندگي «برنده» باشي، تو كه شك و ايمانت به ارزني نمي‌ارزد، آري با همين مخاطبي هستم كه به توهم انديشيدن دچار است، در ميان كثافت رياي هر روزه‌اش غرق است و شباهنگام با آرامش خاطر در ميان بازنمودي از بلاهت و هرزگي غرق مي‌شود؛ و شروع مي‌كند به ولگردي‌هاي بي‌پايان، بي‌هيچ انگيزه‌اي براي عمل، بي‌هيچ عملي براي بهبود. تأثير ما در امروز اين ديار ويران به ياوه‌گويي‌هاي ناتمام و اسارتِ در بند مصرف‌گرايي خلاصه گشته است.
تاوان اين همه رنج آدمي را كه بايد بپردازد؟ لابد وقتش شده تا نطقت به انگبين ابهامات آراسته گردد و پوچي كلامت در كلافِ ايهام سردرگم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چپ و راست هر سو بتابم همي / سروپاي گيتي نيابم همي

يكي بد كند نيك پيش آيدش / جهان بنده و بخت خويش آيدش

يكي جز به‌نيكي زمين نسپرد / همي از نژندي فروپژمرد

(فردوسي)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 0:13  توسط مردی که نبود  | 
درود.

مقاله‌اي از من با نام «بازخوانی چیستی فلسفه در تفکر کانت»  در این سایت منتشر شده است، كه اميدوارم اهل نظر را مفيد باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:8  توسط مردی که نبود  | 

تقديم به: دكتر رسول برجيسيان

به نظر من پرسش اساسی در نظريه‌‌ي حكومت اصولا غير از آن ‌چيزي است كه افلاطون مطرح كرده است. يعني پرسش اساسي اين نيست كه «چه کسی باید حکومت کند؟» يا «قدرت باید در دست چه کسی باشد؟»، بلكه پرسش اساسي و اصولي اين است كه «قدرت حکومت چقدر باید باشد؟» يا دقيق‌تر بگويم: «نهادهای سیاسی خود را باید به چه شکلی بنا کنیم که حتی قدرتمندان بی‌استعداد و غيرقابل اعتماد هم نتوانند به جامعه خسارت و صدمه بزنند؟». (کارل پوپر)

«تأملي در باب حق حاكميت‌»

«در نگاه هابز، لاك و ميل»

مقدمه:
سال‌هاست كه گسستي عميق ميان شرق و غرب عالم به وجود آمده است، از اين رو يكي از دغدغه هاي هميشگي روشنفكران شرقي درك علل اين عقب ماندگي و تبيين راه حلي براي پر كردن اين شكاف عميق بوده و احتمالاً خواهد بود. اما امروزه روز شايد همه بر سر يك مسئله توافق كرده‌اند و آن اينكه مدرنيته يا اصطلاحا تجدد ارمغاني نيست كه وارداتي باشد. توسعه و پيشرفت بايد از بطن يك فرهنگ برآيد. بي‌دليل نيست كه اگر زياد مي‌شنويم كه بايد به كار فرهنگي روي آورد و اصطلاحا فرهنگ‌سازي كرد. فلان مفهوم را نهادينه كرد و فلان طرز تفكر را جا انداخت. اما اي كاش مسئله به همين سادگي ها بود.
ما براي درك فرهنگ غرب، و به طور كل هر جامعه‌اي، بيش از هر چيز به تأمل در سنت فكري و فهم جغرافياي معرفت آن مرز و بوم وابسته‌ايم. و مگر بديلي به جز فلسفه مي‌شناسيم كه اساسي ترين مبادي فرهنگي را بر دوش مي‌كشد؟
از اين رو آن كس را كه خواستار درك فرهنگ يك ملت است گريزي از گام نهادن به عرصه تفكر فلسفي نيست. اگر امروزه ما داعيه‌ي معماري فرهنگي و مهندسي اجتماعي داريم بهتر است گوشه چشمي نيز به فلسفه بيندازيم شايد كه چاره‌ي بسياري از مشكلات ما همان جايي باشد كه از قضا سال‌ها از آن غافل بوده‌ايم.
يكي از اساسي‌ترين تفاوت‌هاي جهان مدرن و سنتي در يك تمايز اساسي نهفته است كه برآيندي از نگاهي مختلف به انسان و سياست مي‌باشد. و فلسفه سياسي در پي تبيين و توضيح مباني و مبادي همين اختلاف نظرگاه است. البته «بيان تعريف دقيقي از فلسفه‌ي سياسي دشوار است زيرا چنين مي‌نمايد كه فلسفه‌ي سياسي موضوع خاصي نداشته باشد. و شايد غرض عمده و اصلي فلسفه‌ي سياسي از طرفي شرح و وصف نهادهاي اجتماعي گذشته و كنوني است و از طرف ديگر تعيين ارزش آن نهادها.» مثلا در فلسفه سياسي اوصاف اساسي انواع گوناگون حكومت‌ها (دموكراسي، ليبراليسم، سلطنت‌طلبي، تماميت‌خواهي و...) توصيف شده و نقاط ضعف و قوت آن‌ها بررسي مي‌شود.
سعي من در اين مجال اندك براين است كه به همين پرسش از نگاه سه فيلسوف جديد غربي يعني تامس هابز، جان لاك و جان استوارت ميل، پاسخ گويم. به آن اميد كه در طول اين بررسي به دركي اجمالي از بخش مهمي از تاريخ فلسفه سياسي دست يابيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 17:7  توسط مردی که نبود  | 

هميشه آروزيم اين است كاش فقط يك نشانه بود، همين و بس. نشانه‌اي كه نتواني در آن شك كني. چيزي كه بشود تكيه‌گاهت و تو بي‌امان و لاجرعه امنيتي را كه نصيبت مي‌كند سربكشي. آخر در ميان اين غوغاي گنگي كه به‌نام زندگي هر روز بازيش مي‌كنيم چيزي دست آدم را نمي‌گيرد. تمامش را كه مرور كني لذت‌گرايي سستِ ولنگار احمقانه‌اي است كه تمامي ندارد انگار، معامله‌اي كه عرق مي‌نشاند بر پيشاني هم‌وطنت، هم‌سايه‌ات و بلكه نزديكتر ... هم‌خانه‌ات.
خدايا تو كجاي اين جهان ايستاده‌اي؟
به‌راستي معناي اين همه رنج و بدبختي چيست؟ اين تاريخ كثيف‌، اين كودكان بي‌گناه، اين تاراج علني انسان. پس تو چرا ساكتي؟ چرا چيزي نمي‌گويي، چرا به فرياد نمي‌رسي؟  مگر نه اينكه تو نامتناهي هستي و بنا به همين قاعده همگي جزئي از توئيم؟ پس معني اين همه سكوت و بي‌اعتنايي چيست؟ آه لعنت به فلسفه !!! لعنت به اين منطق خشك، لعنت به تجربه‌ي ديني، به اگزيستانسياليسم، به پرسش بي‌جواب، به تنهايي.
لعنت به عصري كه به موسي مي‌گويد عصايت را به چارلي چاپلين بده مي‌خواهيم كمي بخنديم.

پی‌نوشت:

جناب محمد نجفي يادداشتي در پاسخ به اين مطلب نوشته‌اند كه مي‌توانيد آن را اينجا  بخوانيد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 0:20  توسط مردی که نبود  | 
مجموعه‌اي درس‌گفتار با نام منطق كاربردي را شروع كردم كه از امروز در  اينجا قابل دسترسي خواهد بود. در ضمن وبلاگ گروهي سمفوني حكمت كه اين مجموعه‌ درس‌ها در آن‌جا ارائه خواهد شد، به همت دوست عزيزم مجيد نصرآبادي/وبلاگ يونان سامان گرفته است. و نوشته‌هايي با موضوعاتي متنوع در آن قابل دسترسي خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 16:29  توسط مردی که نبود  | 

نويسنده‌ي وبلاگ تراژدي گزارشي انتقادي و كنايه‌آميز از سومين سمينار فلسفه علم كه پنجم ارديبهشت‌ماه در دانشگاه شريف برگزار شده بود نوشته است. بعد از آن در وبلاگ فلسفه علم كامنت‌هايي درباره‌ي او و گزارشش نوشته‌اند كه به نظرم خود بهترين شاهد در اثبات ادعاي او مبني بر اين‌كه دانشجوياني كه عمدتا با مطالعات فلسفي غيركافي وارد فلسفه علم مي‌شوند با مشكلات فراواني در ساختار ادراك خود از موضوع فوق مواجه خواهند بود.  از این گذشته این بحث تحریکم کرد تا به پرسش کلی‌تري بپردازم. در همين راستا يادداشت زير را نوشتم تا شايد نكات به‌نظر پيش‌پاافتاده‌اي را یادآوری کرده باشم.

فلسفه‌‌ي علم نسبت به بسیاری از شاخه‌هایِ دیگرِ فلسفه بسیار تازه و جوان است. اگر برخی از اظهارِ نظرهایِ ارسطو، فرانسیس بیکن، و تعدادِ اندک‌شماری از متفکرانِ قرنِ نوزدهم مانندِ جان استوارت میل، هیوئل، و هرشل را استثنا کنیم، بحث‌هایِ جدی، متمرکز و مفصل در اين‌باره اولین‌بار در قرنِ بیستم و توسطِ پوزیتیویست‌هایِ منطقی گسترش داده شد. بعدها مباحث بسياري در موافقت و مخالفت با فرانسیس بیکن و استقراگرایان، و نیز با پوزیتیویست‌هایِ حلقهٔ وین منجر به پیدایشِ مکاتبِ بسیار مهمِ دیگری در فلسفهٔ علم گردید. ابطال‌گرایی، واقع‌گرایی (رئالیسمِ علمی)، و نسبی‌گرایی از آن جمله هستند.۱ 
با اين حال نكته‌اي كه همواره محل نزاع بوده (و اينجا نيز مدّ نظر است)، روشن ساختن نسبت فلسفه‌علم با علم و فلسفه مي‌باشد، و پرسش اساسي گذشته از اينكه اصولا موضوع و هدف رشته‌اي مانند فلسفه علم چه مي‌تواند باشد، اين است كه مدخل اصلي براي ورود به اين دعواي پر دامنه كجاست؟ و آيا الويت با فلسفه است يا علم؟ بدين‌ معني كه در پژوهش‌هاي فلسفه‌ي علم يا علم‌شناسي فلسفي تكيه‌گاه محقق كجا مي‌بايد باشد، تاريخ علم و يا تاريخ فلسفه؟ و سرانجام اينكه آيا فيلسوف علم اصالتا فيلسوف است يا عالم/scientist ؟ و شايد هم چيزي ميان اين‌دو.
اگر بپذيريم كه هيچ علمي نمي‌تواند خود به جستجوي مباني و اصول بنيادين خود بپردازد و لاجرم براي تحقيق در هر موضوعي مي‌بايد از خود آن موضوع فراتر رفت2 تا با احاطه بر آن، روابط و نسبش را به نظاره نشست، ما را راهي نمي‌ماند جز آنكه اذعان كنيم كه علم تجربي نيز از اين قاعده استثنا نبوده و براي تبيين و توجيه مباني و پيش‌فرض‌هاي فراواني كه دارد به شناختي نيازمند است كه از مرزهاي محدود آن فراتر رود، علمي كه نقش يك فراعلم را بازي كند.
از منظر تاريخي، فلسفه علم پيوند بسيار محكمي با معرفت‌شناسي دارد، چرا كه به هر طريق علم تجربي نوعي شناخت است، و تحقيق در مباني چنين شناختي نيز از اقسام معرفت‌شناسي محسوب مي‌شود. و بنابراين فلسفه‌ي علم اساسا گرايشي فلسفي است كه به تاريخ علم به چشم محتوا و ماده‌ي خام پژوهشي نگريسته و گاها سعي كرده است تا اين سير تاريخي را به شكلي عقلاني بازسازي كند3، و البته «هيچ ترديد نبايد كرد كه هيچ فلسفه‌اي از علم تا به تاريخ پرپيچ و تاب علم، اعتناي جدي نكند و آن را در حساب نياورد، از صلابت و مقبوليت برخوردار نخواهد بود. ساده‌انديشي در باب تاريخ علم، فلسفه علم را نيز سست و تهي خواهد نمود»4. بدين‌سان به نظر مي‌رسد آشنايي با جريان تاريخي علم براي فلاسفه‌اي كه علاقمند به پژوهش‌ در حوزه‌ي فلسفه‌ي علم هستند بديهي مي‌نمايد.
اما از سوي ديگر فراموش نمي‌بايد كرد كه دانشمندان تجربي بدون داشتن بينش فلسفي - تاريخي نسبت به موضعي كه در آن ايستاده‌اند به‌هيچ وجه حتا متوجه پرسش‌هاي فلسفه‌ي علم هم نخواهند شد چه رسد كه پاسخي در خور نيز براي آن فراهم كنند. بنابراين فكر مي‌كنم اصحاب علوم تجربي هر چقدر هم كه در كار خود متبحر باشند باز هم براي وارد شدن به حوزه‌ي علم‌شناسي فلسفي بايد و بايد تاريخ فلسفه بخوانند. آن‌هم تمام و كمال، همان‌طور كه يك دانشجوي فلسفه اخلاق، فلسفه دين، و ... مي‌خواند، چرا كه فلسفه يك مجموعه‌اي از تكه‌پاره‌هاي جدا از هم نيست كه با گسسته‌خواني درك عميقي به مخاطب بدهد بلكه همان‌طور كه كاپلستون گفته: «استمرار و ارتباط، عمل و عكس‌العمل،‌ تز و آنتي‌تزي وجود دارد، و هيچ فلسفه‌اي نمي‌تواند واقعا به‌طور كامل فهميده شود، مگر آن‌كه در موقعيت تاريخي آن و در پرتو ارتباطش با نظام‌هاي ديگر فهميده شود.» 5
نتيجه اينكه رعايت حد عينيت و ذهنيت، هميشه مشكل هر نوع معرفت‌شناسي و از آن جمله فلسفه‌علم بوده است. و جانب افراط و تفريط گرفتن در اين وادي به چيزي جز پريشان‌گويي و كژفهمي منجر نخواهد شد؛ لذا بهترين راه ممكن ديالوگ بين تاريخ علم و فلسفه علم است. مگر اين‌كه فرد مانند گيلبرت رايل معتقد باشد: فلسفه‌ي علم، نوعي لاف‌زني و پرمدعايي است، گويي دانشمند معطل مانده بود تا فيلسوف علم براي او معاني مفاهيم علمي را تبيين كند.!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:
1- دانشنامه‌ي ويكي‌پديا
2- حتي در خود فلسفه هم آنجا كه شما به‌دنبال درك حدود و ثغور معرفت هستيد نياز به فراروي / transcendence از موضوع داريد.
3- علم‌شناسي فلسفي بر دوگونه است: پسيني و پيشيني. و علم‌شناسي پسيني نيز خود سه بخش دارد: يكي تحقيق تارخي در مبادي غيرعلمي علم. و ديگري بازسازي عقلاني تاريخ علم و تحليل منطقي اجزاء و اندام‌هاي دروني آن، و سوم تبيين روان‌شناختي و جامعه‌شناختي رفتار جمعي عالمان. / مقدمه‌ي سروش بر كتاب «مبادي مابعدالطبعي علوم نوين» اثر ادوين آرثر برت.
4-  همان
5- (تاريخ فلسفه، ج1، ت.جلال‌الدين مجتبوي، ص10، سروش، 1385)

----------------------------------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت:

نويسنده‌ي وبلاگ فلسفه علم توهين‌هايي كرده كه بماند، من «مدعا» را تصحيح كردم. تا اتفاقا متوجه باشند انتقاد اگر بجا باشد مي‌پذيرم.! و ضمنا اگر نيم‌نگاهي به نظرات سطحي جناب «احسان سیاوشی» می‌انداختند متوجه مي‌شدند چرا بحث من به پست‌شان مربوط مي‌شد.

براي مثال اين كامنت‌ را نقل مي‌كنم:

احسان سياوشي:

سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 18:20

حالا كه خندم تموم شد اينو بگم. فاطمه گفته كه اين آدم "تاريخ فلسفه خوب ميداند." من ميگم عمراً بداند! ((توجه کنید این آدم یعنی نویسنده‌ي وبلاگ تراژدي))
از فيلسوفاي باستان گرفته تا فلاسفه ي اسلامي همه گفتن آموزش فلسفه بعد از آموزش طبيعيات و رياضيات. يعني ارسطو و ابن سينا..... ميدونستن كسي كه علم ندونه فلسفش به درد عمش ميخوره! برو ببين چنتا از فيلسوفا فيزيكدان يا رياضيدان بودن. بعدشم ببين كانت چقدر هندسه و فيزيك ميدونست، يا دكارت، يا لايبنيتز يا پاسكال يا همون هوسرل كه ادعاشو داريد.
ايوب كامنتاي منو حذف نكن !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 17:0  توسط مردی که نبود  | 

(۱)

ايستاده بر آستانه‌ي شب
به سخره مي‌نشيني روز را

و مكث مي‌كني
   و مي‌خواهي خودت باشي
كسي ديگر كه چندي است لانه دارد در پسِ ديوار نگاهت.

و ستاره‌اي باشي شايد
كه تشويقم مي‌كني كه بگيرمت
كه مجذوبت شوم
                  كه منتظرت بمانم
                           كه بميرم در خواب تو،
در خواب ستاره‌ها.

و كوچه‌اي باشم غريب
كه انتهاي ابهامش را دوست نمي‌دارند
كه درختي ندارم
كه درخششي نه،
                  و شايد گذر از من لذتي ندارد
كه تهي‌دستم و خاكي
كه سرشارم از غبار
                       از سياهي و پيرزن‌هاي منتظر،
كه سرشارم از ردپاي مرگ.


(۲)


نگاه موربت چه وحشيانه
در كار افتاده است 
                     به جويدن نرماي دلم،
و خون‌مرده شده انگشتانم
و وحشت مي‌كنم
             از هيبت استحاله‌ي غم‌انگيزت
                                                            و مي‌گريم.
و كرم‌ كوچك موذي را رها مي‌كنم به حال خودش
كه مبادا بترسد
                  كه اصلا ترس ندارد كه طعمه باشي
كه زندگي همين است
استحاله‌ي مدام،
               كرم ماهي مي‌شود 1
               ماهي آدم
               و آدم 
و آدم هيچ !
             و هيچ يعني برادركشي،
              و آدم مي‌ميرد
و كرم آدم را مي‌جود

و زمين هم‌چنان هرز مي‌رود
و زمان محو مي‌شود
                           هيچ مي‌شود
و مثل ماهي‌ها كه تا ابد با چشم‌هاي باز
       در ستايش بي‌هوده‌گي‌ها مدام خميازه مي‌كشند
خميازه مي‌كشد
            و گريه مي‌كند
و خوابش نمي‌برد
كه مات مانده است
به تماشاي صليبي، كه چرا از درد نمي‌گريد؟
كه چرا بر قامت چوبين خويش استوار مانده است،
                                                                   و هنوز
به‌نام اين تقدير كور
نفرين مي‌كند بشريت را.


(۳)


اصلا                                  
در خاك اين زمين چيزي هست مثل خونِ شب
مثل اشك
چيزي كه نفرين مي‌كند
و احتمالا بايد بدشگون باشد،
   چيزي كه اگر لمسش كني و حواست نباشد
حتما طلسمت مي‌كند
چيزي كه حتا آب هم چاره‌اش ندارد
مثل خون
كه در اگر در خاكي لانه كرد، شروع مي‌كند به ريشه كردن، فرو رفتن، ساكن شدن.
و هر روز با مكيدن هر چه در درون باشد
تازه مي‌شود
                 مثل بچه كه تازه مي‌شود از شير
از مادر.

***
1- اين تمثيل متأثر از شكسپير است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 15:15  توسط مردی که نبود  | 

آقای کیارستمی در مصاحبه‌ي اخير خود در شهروند صحبت‌هاي شيريني داشتند، كه از آن ميان چند خطي را نقل مي‌كنم:

... بگذار تأسفم را ابراز كنم از خواندن نقدي كه به نظرم به ساده‌ترين نكته‌ها توجه نكرده بود: نقد آقاي داريوش آشوري. نكاتي كه به آن‌ها اشاره كرده بود آن‌قدر براي من عجيب بود كه از شخصي چون او انتظارش را نداشتم. انتظار داشتم نقدي بخوانم كه نتوانم به آن پاسخ بگويم. به علت احترام بسياري كه براي او قائلم شايد نامه‌اي برايش بنويسم اما راستش نكاتي از آن عمومي‌تر بود كه فكر مي‌كنم همين‌جا به آن بپردازم.

نقد را با اشاره به جمله‌اي آغاز مي‌كند كه سرجمله صفحه‌ اول و آغازين كتاب حافظ من بود. كه نقل قولي است از آرتور رمبو كه «باید مطلقا مردن بود». آقاي آشوري فكر كرده كه رمبو اين جمله را درباره زبان و ماهيت پرداخت شعر گفته است در حالي كه اشاره رمبو اتفاقا كلي است و اصلا درباره شعر نيست. مقصود رمبو به سادگي اين بوده كه بايد به روز بود. همين.

منبع: مجله شهروند امروز، شماره ۴۷، ص۹۹

 ***

پي‌نوشت: پس بايد مطلقا مدرن بود، يعني بايد به‌روز بود. همين. ؟؟؟ عجب!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 23:50  توسط مردی که نبود  | 

۱- واپسين روزهاي نمايشگاه كتاب بود، كه گذرمان به سراي اهل قلم افتاد و جلسه‌اي كه در آن قرار بود استاد پرآوازه، جناب آقاي بهاءالدين خرمشاهي، قبول زحمت فرموده و در رثاي علامه‌ي مغفور، «شهيدي» چند كلامي بگويند و از آن پس به سيري در «تاريخ فلسفه‌‌ي فردریک كاپلستون» بپردازند.

كتابي كه هنوز ترجمه جلد دوم و سوم آن درنيامده است، كتابي كه از بي‌سليقگي متمول‌ترين ناشران ايران، مترجمينش آنقدر متنوع‌اند كه خواندن هر مجلدي بيش از آنكه شما را با كاپلستون و تاريخش آشنا كند با اصطلاح‌شناسي آن مترجم مأنوس مي‌كند، كتاب ۹ جلدي‌اي كه سرويراستار ندارد و معلوم نيست مسئوليت نقصان‌هايش با كيست؟ اسماعيل سعادتِ ويراستار يا جلال‌الدين اعلمِ ناظر چاپ؟ كتابي كه به معتبرترين كتاب آموزش فلسفه در كشور بدل شده و هنوز هم هيچ‌كس هيچ ‌نقد اساسي بر آن ننوشته، لابد چون انجمن حكمتي‌ها (اعواني و دوستان)، كريم مجتهدي، و بعضي نوتومتيست‌ها، و عده‌اي هميشه استاد كه حالا ديگر زمام كار را نيز در دست گرفته‌اند دوستش مي‌دارند،‌كتاب كاملي است.!!!

  القصه، اندكي گذشت و استاد نزول اجلال كرده و بر كرسي سخن جلوس فرمودند. هر چه بيشتر از جلسه و وقتِ بي‌ارزش ما مي‌گذشت كمتر از سخنان پاره‌پاره‌ي استاد سردرمي‌آورديم،‌ و نهايتا هم كار تا جايي پيش رفت كه جلسه را ترك گفتيم، و عطايش را به لغايش بخشيديم، تا جناب استاد با خيال راحت بنشينند و با دوستانشان تعارف تيكه پاره كنند...! و ديگر نگران غريبه‌هايي مثل ما نباشند كه فكر مي‌كرديم اينجا جاي ديگري است.

۲- خرمشاهيِ مترجم را با سه كتاب تجربه كرده بودم، جلد هشتم تاريخ فلسفه كاپلستون، فلسفه و عرفان اثر استيس، و خدا در فلسفه. اگر چه ترجمه‌هاي او را دوست نداشتم اما هيچ‌گاه شخصا زحمت مقابله‌اي از ترجمه‌هايش را نيز بر خود هموار نكردم، كه هيچ‌گاه دقدقه‌ام نبودند. اما اخيرا با گزارش تكان‌دهنده‌اي كه استاد ملكيان در مجله آيين پژوهش آورده‌اند، به شدت به اين كتاب‌ها و به‌خصوص جلد هشتم كاپلستون ظنين شدم. (به خصوص آن فرازهاي ديرفهم و ديرياب از فلسفه‌ي تحليلي كه به اقتضاي مرامش زبان چندان مبهمي هم ندارد.) اما به‌هرحال تا كسي مقابله‌ي محققانه‌اي نكند نمي‌توان نظر متقني داد، و فعلا به گمانم همين نقل قولي كه در ادامه از آن مجله‌ي محترم مي‌آورم براي دليل ظنم كفايت كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 17:46  توسط مردی که نبود  | 
قصد دارم به زودي مجموعه‌اي از يادداشت‌ها  را در وبلاگ شروع كنم كه به‌طور دامنه‌دار و مرتب به‌روز شوند، با اين هدف كه مخاطب بتواند به‌طور كاربردي با بعضي مباحث آشنا شود، پيشنهاداتي كه تا كنون شده است از اين قرارند:

۱- آموزش منطق رياضي

۲- بررسي كتاب‌هاي جنجال‌برانگيز سال‌هاي گذشته كه به‌نظرم كمتر هم خوانده شده‌اند! (با عطف توجه به علوم انساني و رشته‌هاي مضاف، مثل قبض و بسط تئوريك شريعت اثر سروش)

۳- ديالوگ و مباحثه فلسفي، و اخذ رويكردي انتقادي به روشنفكران و فلاسفه‌ي وطني و جستجوي نظرات ايشان پيرامون مشكلات بومي.

۴- درس‌گفتارهاي فلسفه علم.

۵- آموزش مغالطات

پيشنهاد شما چيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 15:50  توسط مردی که نبود  | 

درود.

۱- از همه‌ي دوستاني كه پيغام مي‌گذارن و پي‌جوي حالم هستند سپاس‌گذارم، گلايه‌ها رو هم قبول دارم، اما درگير چندتا كار هستم كه واقعا مجالي براي من باقي نگذاشتن. بيشترين وقتم  در ترجمه‌ي كتابي از رورتي مي‌گذره كه اميدوارم با همكاري فرامرز عزيز كار باكيفيت تموم شه و مقبول اهل نظر. 

۲- پروژه دومي كه در حال انجامش هستم و همين‌جا اعلام مي‌كنم اگر كسي آمادگي داشته باشه خوشحال مي‌شم همكاري‌ كنيم. عبارت است از تهيه كتاب راهنمايي جهت آموزش مقاله‌نويسي فلسفي، هدف كتاب ارئه روشي مدون و هدفمند براي نوشتن مقالات است، مخاطب كتاب دانشجويان مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد خواهند بود.ضمنا دوستان اگر مطالعاتي در اين زمينه داشتن ممنون مي‌شم اگر منابع خودشونو معرفي كنن.

۳- في‌الحال شعر بسيار زيبايي از برشت كه به‌نظرم يكي از بهترين كارهاي اوست را برايتان نقل مي‌كنم اگر چه ترجمه‌ بسيار بهتر مي‌توانست باشد. و به گمانم تورج رهنما، مترجم محترم،‌ مجبور شده به‌خاطر امانتداري در واژه‌ها دست به چنين ترجمه‌اي زند، در حالي كه شعر ترجمه نمي‌شود، بلكه بايد باز گفته شود.

براي آيندگان / برتولت برشت 

 

درست است من در روزگاري تيره زندگي مي‌كنم،

در روزگاري كه سخن گفتنِ ساده، نشان بي‌خردي است

 و پيشانيِ بي‌چين، نشان بي‌تفاوتي.

آري، آنكه مي‌خندد، خبر فاجعه را هنوز

دريافت نكرده است.

 اين چه روزگاري است

كه گفت‌و‌گو درباره‌ي درختان هم جنايت به‌شمار مي‌آيد؟

زيرا چنين گفت‌و‌گويي

سكوت را در پي دارد.

آنكه اكنون آرام از خيابان مي‌گذرد،

آيا براي دوستانِ نيازمندش

ديگر دست‌يافتني نيست؟

اعتراف مي‌كنم: هزينه‌ي زندگي‌ام را هنوز در مي‌آورم.

اما باور كنيد: اين تنها يك تصادف است!

زيرا هيچ‌چيز به من حق نمي‌دهد كه شكم خود را سير كنم.

آري من تصادفا هنوز در امانم. (يعني اگر بخت ياري نكند،‌حسابم پاك است!)

 

مي‌گويند: بخور و بنوش! خوشحال باش كه داري!

اما چگونه مي‌توانم بخورم و بنوشم،

هنگامي كه غذا را از دستِ گرسنه‌اي ربوده‌ام

و تشنه‌اي از داشتن آب محروم است؟

با اين‌همه مي‌خورم و مي‌نوشم.

 

كاش انساني فرزانه بودم!

در كتاب‌هاي كهن آمده است كه فرزانه كيست:

آنكه عمر خود را از كشمكش‌هاي جهان دور نگاه مي‌دارد،

عمر كوتاه را بدون بيم به‌سر مي‌آورد،

از زور بهره نمي‌جويد،

بدي را با نيكي پاسخ مي‌دهد

و آرزوهايش را فراموش مي‌كند.

اما اين‌همه را من نمي‌توانم.

 به‌راستي كه در روزگاري تيره زندگي مي‌كنم.

...

اما شما، اي كساني كه سر برخواهيد آورد

از امواج سهمگيني كه ما را به كام خود كشيد،

هنگامي كه از ناتواني‌هاي ما سخن مي‌گوييد

به‌ياد آوريد

روزگارِ تيره‌اي را كه از آن رسته‌ايد.

با‌ اين‌همه،‌ ما بيش از عوض كردن كفش‌هايمان،

سرزمين‌ها را عوض كرديم،

اختلافات طبقاتي را شاهد بوديم

و رنجور، اگر جايي ستم حكم مي‌راند

و قيامي نبود.

 

در حالي كه ما نيز آگاهيم:

حتي نفرت از فرودستان هم

چهره را زشت مي‌كند؛

حتي خشم از ستم نيز

صدا را خشن مي‌سازد.

افسوس، ما نيز كه سرِ آن داشتيم

كه زمينه‌ي انسانيت را آماده كنيم،

نتوانستيم خود، انسان باشيم.

اما شما كه پس از ما به‌جهان مي‌آييد،

هنگامي‌كه آن زمان فرا رسيد

كه انسان،‌ يارِ انسان شد،

از ما با بزرگواري ياد كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 16:55  توسط مردی که نبود  | 
كودكان

به‌شوخي

به‌سوي قورباغه‌ها

سنگ پرتاب مي‌كنند

اما قورباغه‌ها

كاملا جدي

مي‌ميرند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 13:26  توسط مردی که نبود  | 

اگزيستانسياليسم درباره‌ي انقلاب تكنولوژي و صنعت، انفجار جمعيت، اكتشافات فضا، ‌مسابقه‌ي تسليحاتي، و همه‌ي امور ديگري كه در اين سال‌ها شاهدش بوده‌ايم چه ديدگاهي دارد؟
برخي ناقدان اگزيستانسياليسم پاسخ مي‌دهند كه اين فلسفه درباره‌ي اين مسائل بزرگ اصلا هيچ ديدگاهي ندارد. آن‌‌ها خواهند گفت كه اگزيستانسياليسم اساسا فلسفه‌اي فردگرايانه و شخص‌گرايانه است، شايد حتي در آن‌جايي كه اين فلسفه توسعه دادن فهم يا روابط بين شخصي است، و لذا وقتي كه آدمي به ملاحظه‌ي ملت‌ها، نهادها، اتحاديه‌هاي كارگري، احزاب سياسي و امثال آن بپردازد، اگزيستانسياليسم را كاملا بي‌ربط ببيند. من نمي‌خواهم انكار كنم كه اين نقد قوت بسياري دارد. ولي وقتي كه اين مطلب را بيشتر بررسي كنيم، بايد تصديق كنيم كه چند تن از اگزيستانسياليست‌هاي برجسته عميقا در مناقشات سياسي وارد شده بودند ـ اونامونو، برديايف،‌ سارتر، كامو؛ و اين‌ها فقط اندكي از ايشان بودند. روي‌هم‌رفته نه بايسته است و نه نياز است كه ميان فرد و قطب‌هاي اجتماعي رفاه انسان انفصالي قائل شويم. در آن‌چه در پي مي‌آيد ما به اجمال دو پرسش را ملاحظه مي‌كنيم، پرسش نخست به معاني اگزيستانسياليسم در جامعه‌ي معاصر مي‌پردازد؛ پرسش دوم به استلزامات سياسيِ آن، البته اگر داشته باشد.

۱- اگر امروز شمار وسيع و روزافزون انسان‌هاي ساكن در سياره‌ي ما همچنان باقي بمانند، پس به ساختار اجتماعي بسيار مستحكم‌تري از آن‌چه در روزگاران گذشته كافي بود نياز است. زماني بود كه شهرستان و شهرك و حتي روستا واحدهاي اجتماعي طبيعي بودند و درون اين واحدهاي كوچك روابط كم‌وبيش شخصي ميان افراد و گروه‌ها ممكن بود و به تشكّل ساختار اجتماعي كمك مي‌كرد. اما اكنون، به تعبير مارشال مك‌لوهان، خود جهان نيز روستايي بزرگ است. اما در چنين روستاي بزرگي آن نوع مراودات شخصي كه زماني ممكن بود ديگر ممكن نيست. اكنون تشكل‌هاي وسيع دولتي و تجاري، ملي و بين‌المللي و... زندگي‌هاي همه‌ي ما را شكل مي‌دهند. در اين نوع جهان بيش از هرچيز طرح‌ريزي لازم است و طرح‌ريزي چيزي است كه به ندرت مي‌توان آن را فردي انجام دارد.
اشاره‌اي مي‌كنم به منافعي كه جامعه‌ي تكنوكرات داشته است: چيرگي بر بيماري، گرسنگي، فقر، فراهم آوردن فرصت‌هاي لازم براي تعليم و تربيت و ظهور استعدادها. و البته در كنار اين‌ها تهديدهاي تازه‌اي نيز به‌وجود آمده: نامتعادل شدن محيط زيست، غارت منابع زمين، و شايد به‌طور اخص خطر عاري شدن انسان‌ از صفات شخصي و انساني. خوب و بدش به‌كنار اما به‌هرحال ما از اين موقعيت نمي‌توانيم بگريزيم. اين موقعيت جز واقع‌بودگي وجود معاصر نيست.
فيلسوفان اگزيستانسياليست گاهي به گريزجويي و فقدان واقع‌گرايي متهم مي‌شوند. مي‌گويند آن‌ها مي‌خواهند زمان را به عقب بازگردانند و اشتياق رومانتيكي به زندگي «ساده» از نوع جامعه‌ي روستايي دارند. شايد براي اين اتهام‌ها توجيهي وجود داشته باشد، اما موقعيت پيچيده‌تر از اين‌هاست. در واقع مشكل اصلي از آن‌جا شروع مي‌شود كه اگزيستانسياليسم تكنوكراسي را به تنگ كردن محدوده‌ي حيات انساني با گماردن او به نوعي توجه و اشتغال انحصاري به شرايط بيروني زندگي متهم مي‌كند.
در اين‌جا اگزيستانسياليسم مبناي محكمي دارد و آن وقتي است كه او به ميزان متزايد بيگانگي يا غربتي كه در جهان معاصر در ميان جوانان و روشنفكران و هنرمندان و محرومان به چشم مي‌خورد اشاره مي‌كند. اگزيستانسياليسم تا اندازه‌اي صداي اين گروه غربت‌زده است، زيرا بر اساس تلقي خود اين فلسفه از تاريخ، اين فلسفه را بايست پديداري تاريخي بدانيم. اين فلسفه آن چيزي را بيان مي‌كند كه در عمق روح و ذهن انسان معاصر جريان دارد. بنابراين نقد اگزيستانسياليست از جامعه را صرفا نبايست به عنوان انحرافي رومانتيك مردود شمرد. اين نقد بيشتر صدايي پيامبرانه است و طالب فزوني بخشيدن به حس انسانيت انسان و محافظت كردن از آن در برابر گمراهي بيشر. اين نقد به گذشته‌ي ماقبل صنعتيِ جامعه‌اي كشاورزي نمي‌نگرد بلكه به امكان جامعه‌اي مابعد صنعتي (شايد خودكار) در آينده مي‌نگرد كه در آن ارزش‌ها و شئونات زندگي برتر از آن كه در زمان حاضر هستند خواهند رفت.
۲- اكنون به پرسش از جنبه‌هاي سياسي اگزيستانسياليسم مي‌پردازيم. آيا اين نوع فلسفه خودش را با ايدئولوژي سياسي خاصي متحد مي‌كند يا اين‌كه ايدئولوژيي از آن خودش به وجود مي‌آورد؟
پاسخ به هر دو پرسش منفي است. به همان‌سان كه خوانند آگاه است درك اگزيستانسياليست‌ها از وجود اصيل متضمن هواداري از هيچ آرمان اخلاقي خاصي نيست و به اين وجود اصيل به طرق مختلف مي‌توان نايل شد، از همين‌روست كه در ميان آن كساني كه مي‌توانيم آن‌ها را اگزيستانسياليسم بناميم به طيف وسعي از عضويت‌هاي سياسي برمي‌خوريم. هايدگر مدت كوتاهي نازي بود، اما ياسپرس پيوسته با نازي‌ها مخالف بود. سارتر مجذوب ماركسيسم بوده است و، اما يافتن نقدهايي بصيرانه‌تر و مهلك‌تر از آن‌ نقدهايي كه برديايف وكامو از ماركسيسم داشته‌اند سخت دشوار خواهد بود. اگر اگزيستانسياليسم خودش را با هيچ انگ خاصي از سياست يكي نمي‌كند، ايدئولوژيي از آن خودش نيز به‌وجود نمي‌آورد. در واقع، خودِ مفهوم ايدئولوژي صورتي از ديگرمختاري يا ايمان بد (سوء نيت) را به ذهن متبادر مي‌كند. اما اگر فلسفه‌ي وجودي به هيچ اعتقاد سياسي اشاره نمي‌كند، اين به معناي غياب دولت يا هرج‌ومرج خواهد بود. ولي هيچ‌كس جز آدم متعصب مدافع چنين آنارشيسمي نيست. در جهاني كامل، شايد نهادهاي مدني غيرضروري خواهند بود. اما در جهان چنين ناقص تقريبا هر دولتي بهتر از هيچ است.!
اما آيا اين بدان‌معناست كه اگزيستايسياليسم به سياست بي‌اعتناست و لذا براي هواداران اين فلسفه، آرايش‌هاي سياسي موضوعي بي‌اهميت است؟ من گمان نمي‌كنم چنين باشد. بلكه به نظر من چنين مي‌آيد كه نگرش اگزيستانسياليست نسبت به سياست شايد شبيه به آن نگرشي باشد كه يوهانس متز در مفهوم مورد نظر خودش از «علم كلام سياسي» به فرد مسيحي توصيه كرده است. به گفته‌ي متز،‌ وظيفه‌ي اصلي فرد مسيحي در سياست وظيفه‌اي انتقادي است. او مدافع هيچ ايدئولوژي خاصي نيست بلكه به وسيله‌ي نقد اجتماعي‌اش در صدد حفظ و توسعه‌ي شرايط براي وجودي اصالتا انساني بر‌مي‌آيد.
گمان مي‌كنم كه بتوانيم ادعا كنيم كه اين چيزي است كه بسياري از اگزيستانسياليست‌ها انجام داده‌اند. آن‌ها بدين معنا فردگرا نيستند كه نسبت به ترتيبات اجتماعي و سياسي بي‌اعتنا باشند، بلكه آن‌ها آزاد باقي مي‌مانند تا از هر جنبش سياسي انتقاد كنند كه به‌طور غيرلازمي آزادي انسان را محدود مي‌كند و كرامت انساني او را تنزل مي‌دهد و هر نظامي كه صورت انتزاعي خودِ نظام را فوق مصلحت ملموس اشخاصي قرار مي‌دهد كه به حسب فرض نظام بايد به‌ آن‌ها خدمت كند.

نكته‌ي اساسي نقد اگزيستانسياليسم از ماركسيسم نز همين است. برديايف مدعي است كه : «در نزد ماركس طبقه واقعي‌تر از انسان است.» نظر كامو نيز به همين‌سان است: «تا بدان حد كه ماركس استقرار محتوم شهر بي‌طبقه را پيش‌بيني كرد و تا آن‌جا كه او بدين‌سان اراده‌ي خير تاريخ را اثبات كرد، هر مانع در برابر پيشرفت به‌سوي آزادي بايست به اراده‌ي شرّ انسان نسبت داده شود... ماركسيسم از يك جنبه تعليمي است درباره‌ي گناهكاري انسان و بي‌گناهي تاريخ.»
به‌ همين‌سان فاشيسم نيز در اشكال بسياري كه دارد صورت انتزاعي دولت را در برابر وجود غير انتزاعي انسان قرار مي‌دهد. اگزيستانسياليست در فلسفه‌ي سياسي، همچون ديگر شاخه‌هاي فلسفه، وظيفه‌ي خود را جنگيدن عليه هر صورت انتزاعيِِ منحرف‌ساز مي‌بيند، مفهوم شخصيت جسماني دولت صورتي انتزاعي از اين قبيل است. اين‌چنين تصوري از دولت افسانه است و نبايد بيش از شخصيت‌هاي واقعي شهروندان براي آن ارزش قائل شد.
بدين‌ترتيب، با اين‌كه اگزيستانسياليسم با هيچ‌گونه نظام‌ سياسي يكي دانسته نمي‌شود، نقدي سياسي را الهام داده است كه طالب دفاع از كرامت انسان در برابر هرگونه تجاوزكاري سياسي است.
(منابع محفوظ)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 15:32  توسط مردی که نبود  |