هميشه آروزيم اين است كاش فقط يك نشانه بود، همين و بس. نشانهاي كه نتواني در آن شك كني. چيزي كه بشود تكيهگاهت و تو بيامان و لاجرعه امنيتي را كه نصيبت ميكند سربكشي. آخر در ميان اين غوغاي گنگي كه بهنام زندگي هر روز بازيش ميكنيم چيزي دست آدم را نميگيرد. تمامش را كه مرور كني لذتگرايي سستِ ولنگار احمقانهاي است كه تمامي ندارد انگار، معاملهاي كه عرق مينشاند بر پيشاني هموطنت، همسايهات و بلكه نزديكتر ... همخانهات.
خدايا تو كجاي اين جهان ايستادهاي؟
بهراستي معناي اين همه رنج و بدبختي چيست؟ اين تاريخ كثيف، اين كودكان بيگناه، اين تاراج علني انسان. پس تو چرا ساكتي؟ چرا چيزي نميگويي، چرا به فرياد نميرسي؟ مگر نه اينكه تو نامتناهي هستي و بنا به همين قاعده همگي جزئي از توئيم؟ پس معني اين همه سكوت و بياعتنايي چيست؟ آه لعنت به فلسفه !!! لعنت به اين منطق خشك، لعنت به تجربهي ديني، به اگزيستانسياليسم، به پرسش بيجواب، به تنهايي.
لعنت به عصري كه به موسي ميگويد عصايت را به چارلي چاپلين بده ميخواهيم كمي بخنديم.
پینوشت:
جناب محمد نجفي يادداشتي در پاسخ به اين مطلب نوشتهاند كه ميتوانيد آن را اينجا بخوانيد.