تبليغاتX
کافه سکوت - بر سراب!

۱- سه سال است که این صفحات را سیاه می‌كنم، در جستجوي چيزي كه چندان نيافتمش، درك متقابلي كه فريادي باشد درد مشترك را. سه سال است كه زندگي كردم ميان اين صفر و يك‌هاي مجازي. در ابتدا آسيمگي و بعدها كافه سكوت جايي بود كه مي‌توانستم كمي بيشتر خودم باشم، كمي جدي‌تر. اما ديگر بس است، مي‌خواهم بروم. از همين رو كافه سكوت تعطيل خواهد شد. اگر چه كه چيزي از من در آن به يادگار مي‌ماند براي هر آن‌كس كه در هواي زندگي من نفس كشيد و زحمت ديدن از چشمان مرا بر خود هموار كرد.

۲- فلسفيدن در فضاي مجازي مضحك است، اما كمك مي‌كند به بدخواني مخاطب خو بگيريد. مخاطبي كه اگر چه بسياري وقت‌ها كم حوصله و عجول است، اما به هر حال مخاطب شماست و دلتان برايش تنگ مي‌شود، چرا كه هيچ نوشته‌اي فارغ از مخاطبش وجود ندارد. مخاطبي كه شما را به ميني‌ماليسمي بيمار و سانسور زده مي‌كشاند و همواره انتظار دارد كه حس فانتزي‌خواهي‌اش را ارضا كنيد و هر چه سريعتر به سطر آخر برسيد، چرا كه او هيچ‌گاه وقت كافي براي خواندن شما ندارد.

۳- در نوشتنم نه حسرتي ماند، نه دريغي. نوشتم آنچه كه مي‌بايست را. خوانده شدن يا نشدنش به‌كنار، مهم اين است كه چيزي در من باقي نماند شبيه اين:

                                                                         «گفته‌ام آيا هر آنچه مي‌بايست گفته باشم را؟»

و فكر مي‌كنم گفته‌ام! اگر چه چشم انتظار بودم  ـ نه اينكه الان بگويم، نه ـ  ليكن براي آنكس كه زندگان نيز «به در كوفتنش را پاسخي نمي‌دهند» چه جاي حسرت است ناشنيده ماندن، يا حتا بد شينده شدن در واهه‌اي چنين ناساز؟  كه زندگي ما همه  آوارگي بود...

    نه وطني

       نه خانه‌اي

كه همه چيز تنها تلاشي بود براي راه‌ يافتن به درونِ دیگری؛ شايد كمي از فشار اين همه سكوت كاسته شود.

۴- ديگر آسيمه نيستم. مجال سكوتم نيز به سر رسيده است. نوشتن اما در من نمي‌ميرد، نه از آن‌روي كه نويسنده‌ي قابلي باشم يا نه، بلكه بدان‌خاطر كه نويسندگي را آخرين راه تحمل اين همه وحشت مي‌دانم. با اين همه مأيوس نيستم، نوشتن را نيز كنار نخواهم گذاشت،‌ اما باور كنيد يا نه،‌ ديگر تحمل اين صفحات را ندارم.

بايد بروم!

۵- هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر!

                      

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 0:52 توسط مردی که نبود |